|
امروز تو ردیف ایرانی ها جام نشد. ما کلاً ۹ ایرانی در کلاس داریم. انگار اومدیم دانشگاه تهران جنوب، شعبه بنگلور. ردیف ما ردیف سوم است، همه ایرانی ها آنجا نشسته اند غیر از شایان که ردیف آخر با عرب ها پایه شده و دهن استادها رو سرویس کرده! در حال حاضر این بغل دستی من اسمش «رای» هست، هندیه، اصلیتش اما مال بنگلور نیست. از شهرشون تا اینجا ۲۴ ساعت راهه. خودش میگه تو بنگلور خونه اجاره کرده. چند دقیقه پیش باهاش دوست شدم... چند دقیقه پیش حسین و آریا با تأخیر اومدن سر کلاس، خانم احتمال راهشون نداد. شایان از ته کلاس با صدای بلند به معلم فحش خوار و مادر داد. نمی دونید چه حالی میده وقتی هیشکی نفهمه چی گفتی !!
به قلم علی بابا در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384 و ساعت 16:46
از پنجره روبرو صدای آهنگ هندی می آید، آنسو تر بر سردر خانه ای به انگلیسی نوشته: "جهت کلاس رقص هنرجو می پذیریم." باران هر روز می بارد. سگ های ولگرد از گربه های ما بی خاصیت تر. گاوها شاخ بلندی دارند. رییس کالج پوستش سفید است و از هندی ها هم مهربان تر. مک دونالد شلوغ است و زمین گلف زیر باران های سیل آسا به دریاچه ای می ماند. ما در تاکسی های سه چرخه ای هستیم که به "اوتو ریکشا" معروف است. در بعضی خیابان ها نیم ساعته نیم متر آب می گیرد و خاک، اینجا به گونه ای است که نیم ساعت پس از باران اثری از آب نیست. گدای برهنه پا، خود را روی زمین می کشد. آنسوترک مردی GPRS مبایلش را فعال می کند. رانندگان صد هزار اوتو در بنگلور دیروز در اعتراض به ساخت مترو و بیکار شدن اعتصاب می کنند. پسر جوان و مهربانی مسئول فروش سیم کارت است. از پاسپورتمان کپی می گیرد و ما عکس ۳در ۴ همراهمان نیست: مبایلش را در می آورد از ما عکس می گیرد آن را به پرینتر وصل می کند و عکس فوری ما را روی فرم می چسباند، با لبخند و احترام. وارد هر محله که می شویم نام منطقه روی صفحه موبایل نقش می بندد. در هر خیابان یک کالج به چشم می خورد. پشت تاکسی ها نوشته: "بوق زدن و سر و صدا ok هست". راننده ها هر چیز ثابتی را که می بینند بوق می زنند. سرسام آور است. سرزمین عجیبی است، شاید خنده دار، یا تفکر برانگیز، نمی دانم. زنان، پشت پنجره بنایی می کنند و من رویای اینترنت پرسرعت و بدون فیلتر را تجربه می کنم. نمی دانم سفرنامه را از کجا شروع کنم...
به قلم علی بابا در شنبه نهم مهر 1384 و ساعت 11:32
دعای شب آخر خداوندا
به قلم علی بابا در دوشنبه چهارم مهر 1384 و ساعت 3:3
مبادا حافظ : گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند گفتا همه آن بود بر لوح جبین بود گفتم که چرا مهر تو ای ماه بگردید گفتا که فلک با من بدمهر به کین بود گفتم که قرین بت افکند بدین روز گفتا که مرا بخت بد خویش قرین بود گفتم که بسی جام طرب خوردی از این پیش گفتا که شفا در قدح بازپسین بود گفتم که نه وقت سفرت بود چنین روز گفتا که مگر مصلحت وقت در این بود گفتم که تو ای عمر چرا زود برفتی گفتا چه توان کرد مگر عمر همین بود ...مبادا حافظ روی تاقچه جا بماند، تنها بماند. مبادا شاملو : ...خب، پریایِ قصه! مرغای پرشیکسّه! آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیونتون نبود، کی بتِون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما قلعهیِ قصهتونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا مثِ ابرایِ باهار گریه می کردن پریا. مبادا شاملو در نقبِ هزار زندانِ قفسه تنها بماند و برای همسایه ها «قصۀ پریا» بگوید. مبادا مشیری: ...بازوی لخت گردنه، پیچیده کامجو بر دور سینه هوس انگیز تپه ها باد از شکاف دامنه فریاد می زند: من همچو باد می گذرم روی بال شب. مبادا فریدون مشیری بی همسفر قصۀ «سفر در شب» سر دهد و سهراب: ...نگاه مرد مسافر بهروی میز افتاد: «چه سیبهای قشنگی! حیات نشئه تنهایی است.» و میزبان پرسید: قشنگ یعنی چه؟ - قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال و عشق، تنها عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مأنوس. و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن. - و نوشداروی اندوه ؟ - صدای خالص اکسیر می دهد این نوش. و حال شب شده بود. چراغ روشن بود. و چای می خوردند. - چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی... ...و سهراب سپهری مبادا حکایت مبهم «مسافر» را با حضور خسته اشیاء قسمت کند. و مبادا فروغ فرخزاد و مبادا پروین اعتصامی و مبادا شهیار قنبری و اردلان سرفراز و ایرج جنتی عطایی و نادر نادرپور و بیژن سمندر و دیگران جا بمانند، بیرون از چمدان بمانند. و شما عرب ها که نام خلیج همیشگی فارس را برداشتهاید تا بر روی شرکت هواپیماییتان بگذارید، پس چرا فارسش وسط راه افتاده و شده Gulf Air، طیران الخلیج. حالا طلبکار هم شدهاید که بیست کیلو بار بیشتر با خودمان نبریم. اگر فکر کرده اید که من یکی کوتاه میآیم و دیوان همه شاعرانم را با خود نمی برم، زهی خیال باطل. اگر شده در کوله پشتی یا جیب بغلی یا هر جای دیگر، همه را خواهم برد! همه را خواهم برد!
به قلم علی بابا در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت 18:36
|
|

