تبليغاتX
سفرنامه الکترونیک

...راستش سخن بسیار است. روز اول که وب نوشت سفرنامه الکترونیک متولد شد فکر می کردم با کمبود موضوع و مطلب مواجه شوم. امروز اما داستان وارونه شده و انبار مطالب ذهنم در حال انفجار است. شاید علت در گوناگونی تمام ناشدنی این سرزمین است و ساعت های شبانه روز که به تنها ۲۴ پلک زدن امروزمان را بی رحمانه به آرشیو گذشته ها می ریزد. امروز آمدم تا از معلمان هندی و به ویژه یکی از آنها که مورد علاقه من بوده و هست، با شما سخن بگویم.

[در کافی نت امروز چند سیستم عوض کردم تا سیستم شماره ۹ خالی شد. سیستم شماره ۹ را دوست دارم: زبان فارسی اش فعال می شود. شاید اگر "مسافر هندوستان" تکراری بود به جایش "کاربر سیستم شماره ۹" را بر می گزیدم.]

اکادمی زبان اوما (Umaa's English Academy) این روزها محل ملاقات روزانه من با اوما است. او معلم زبان است. یا شاید استاد زبان، نمی دانم... اینجا از کودکستان تا مقطع دکتری همه یا Student هستند یا Teacher. معلم و دبیر و استاد و استادیار و جناب آقا و سرکار خانم و حضرتعالی و این جور القاب، درست یا غلط خاص ایران بود.
اوما بانوی متین و مهربانی است که تاکنون به ۴۰۰ ایرانی مقیم بنگلور زبان انگلیسی را آموزش داده و غالب ایرانیان، -به ویژه در این منطقه- او را می شناسند. او خیلی از کلمات فارسی را از شاگردان ایرانی اش آموخته و خیلی از آداب و رسوم ایران را از خود ما هم بهتر می داند. اگر در بیان فلسفه یلدا یا نوروز اشتباه کنید مچ شما را می گیرد. کلاسش با همه کلاس ها فرق دارد: شما هر روز باید یک ضرب المثل فارسی را روی تخته بنویسید، مفهوم آن را برای شاگردان دیگر توضیح دهید و معادل انگلیسی اش را بیابید. او تنها یک معلم نیست: روانشناسی است که می داند چگونه ترس از دشواری آزمون IELTS را از شما دور کند، چگونه با نگاه اش به شما بگوید: "زیاد حرف زدی." و یا چگونه با اخمش شما را به حرف زدن وادارد. جاذبه و دافعه اش به هنگام و  به میزان است. اوما این ها را می داند شاید چون ۳۰ سال از عمرش را آموزگار بوده.
لهجه اش در آن یک ساعت از یادم می برد که در هند هستم و هندی ها چه لهجه مزخرفی دارند. خودش می گوید معلم کودکی اش یک استرالیایی بوده و لهجه درست را از او آموخته.
دو دختر دارد هر دو تا مقاطع بالا تحصیل کرده اند، یکی نمره اول دانشگاه است و آن یکی هم اخیرا پس از قبولی در ۱۵ آزمون و مصاحبه به استخدام شرکت معتبر HP در آمده.

در کلاس کوچک من دو همکلاس سودانی هم هستند. آنها نیز برای آمادگی در آزمون IELTS نزد اوما می آیند. یکی دانشجوی PhD است و دیگری BSc می خواند. آکادمی زبان اوما از خانه ما پیاده یک ربع فاصله دارد. انرژی مثبتی که از هم صحبت شدن با اوما به دست می آورم پیمودن راه را غالبا آسان و دلپذیر می سازد.

...و این تصویری است که حسین از اوما داشت:

زیر سایه پهناور دانش و بینش اوما تا پیروزی راهی نیست!

به قلم علی بابا در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 و ساعت 23:35 

در بنگلور نارگیل - هم مثل موز - در اندازه ها و انواع مختلف به چشم می خورد. جاهای دیگر هند هم احتمالا کم و بیش همینطور است. (این را همسفران دیگر باید بگویند.) هندی ها از نارگیل استفاده های زیادی می کنند. در تصویر پایین، حسین همسفر و همسقف ما را می بینید که در حال خوردن شیر نارگیل است:

این هندی ها ذخایر پایان ناپذیری از نارگیل دارند. آنقدر که در طول سال نارگیل های نرسیده را هم از درخت جدا می کنند و فقط به منظور نوشیدن شیره درون آن به فروش می رسانند. در اکثر خیابان ها تلی از نارگیل های نیمه رسیده به چشم می خورد و فروشنده با داس بزرگ و تیزی در انتظار مشتری است. خیلی وقت ها فروشندگان دوره گردی با دوچرخه و خوشه نارگیل هم در محلات به چشم می خورند. به نارگیل های رسیده تر که رنگ آنها از سبز به قهوه تمایل پیدا کرده اصطلاحاْ مالای (Malay) می گویند. بنابراین تقاضای مالای از نارگیل نارس فروش در حکم تقاضای شیربلال از ذرت فروش است.

پس از انتخاب و تایید نارگیل نیمرس (یا مُنگل) توسط مشتری، فروشنده با چند ضربه سر نارگیل را با مهارت خاصی جدا می کند تا به صورتی که در تصویر آمده حفره کوچکی به قطر یک سکه ده تومانی (طرح قدیم) به کره داخلی نارگیل (مخزن شیره شیرین) باز شود. سپس فرد متقاضی در صورتی که غیر هندی باشد از فروشنده نی می گیرد و در صورتی که هندی باشد آن حفره را بر دهانه خندق معده می گذارد و محتویاتش را یکسره سر می کشد!

[این خواننده های ما رو باش، آب از دهن همشون راه افتاده..: ]

پس از اتمام مرحله اول نوبت به خوردن لایه نازک و نرم درونی است که در اصل پس از رسیدن به همان قسمت اصلی میوه تبدیل می شود. نارگیلی که شیره درونش را نوشیده اید توسط فروشنده با یک یا چند ضربه (بسته به قدرت بازو) به دو نیم می شود. سپس از سر جدا شده نارگیل که از قبل به همین منظور نگهداری شده و لبه تیزی دارد به عنوان قاشق استفاده می شود و لایه داخلی نارگیل را به صورت غلاف کش از پوسته جدا می کند.

[من خودم هم دهنم آب افتاد، حالا که دلمون مالای کشیده این دوچرخه دوره گرد پیداش نمی شه، هر وقت سیر هستیم میاد گیر می ده!!  ]

در مرحله بعد پوست های باقی مانده در گوشه ای جمع آوری می شود تا پس از خشک شدن در زمستان به عنوان هیزم استفاده شود.

نا گفته نماند از برگ درخت نارگیل که به صورت رشته رشته در می آید جاروهایی درست می کنند که فقط خودشان می دانند چطور از آن استفاده کنند و برای ما ایرانی ها فقط اتلاف وقت است. چرا که فرمش به اندازه چوب بیس بالی است که رشته رشته است و مثل جاروهای خودمان پهن و مثلث شکل نیست. البته ما هم وقتی شکل جارو های خودمان را برای مستخدم خانه کشیدیم با تعجب گفت: «شما چطوری با این جارو می زنید؟» که من دلم می خواست همان جا دو دستی بزنم توی سرش!!

به قلم علی بابا در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 و ساعت 16:0 

در ایران برای دور کردن بلا و بدی، کارهای زیادی می کنند. مثلاْ اسفند دود می کنند، خون گوسفندی را می ریزند، بالای سردر خانه ها بسم الله می نویسند یا آیه ای از قرآن و چیزهای دیگر. کاری نداریم... هر کس اعتقادی دارد و آدم ها با اعتقاداتشان زندگی می کنند و هیچ کس هم حق ندارد اعتقاداتش را به دیگری تحمیل کند.

اما از هندوستان ما بشنوید: اینجا برای اینکه بدی بترسد و فرار کند بر سردر خانه ها مترسکی به شکل شیطان نصب می کنند. بر سردر این چادر - که چشمان نکته سنج مزدک آن را شکار کرد - نیز همین مترسک به چشم می خورد :

دیدن مترسکی که من نام آن را  "مترسک بلا به دور" می گذارم بر سردر خانه های اشرافی بنگلور تعجبی ندارد. اما آیا ساکنان احتمالاْ تهی دستِ این چادر هنوز هم چیزی برای از دست دادن دارند؟

...شاید صفای برادر، لبخند مادر، دست نوازش پدر و یا آغوش گرم همسر...

~~~~~~~~~

آمارهایی تکان دهنده از دنیایی که در آن زندگی می کنیم

~~~~~~~~~

به قلم علی بابا در یکشنبه هجدهم دی 1384 و ساعت 13:19 

این عکس ِ نوجوانی من و دختر خاله ندا در شهر بازی شیراز است. کودکی ِ ما دو تا پر از بازی و کتک کاری و قهر و آشتی است. چه کسی فکر می کرد روزی سرنوشت مکتوب ِ این دو بچه شیطان، یکی را به آن سوی دنیا و دیگری را به سویی خواهد برد. شاهین خوشبختی، چند سال پیش شانه ندا را گرفت و بردش به آمریکا - سرزمین آرزوها - ، من هم با پای پیاده آمدم به سرزمین ملکه مارها:

                                                

...او اما هم اکنون در شیراز است و یک پزشک عاشق ایرانی به نام علی قرار است تا چند ساعت دیگر حلقه زرد نیک بختی را به دست او دهد. من در این لحظه بی اندازه شاد و غمگینم. شاد از این پیوند میمون و غمگین از عدم حضور در محفل شادی کبوتران ...و این سیاهه دلایل تلخ مسافر هندوستان برای ماندن ژانویه در هند:

۱- میزان حضور در کلاس ِ من در ترم اول به دلیل تاخیر در رسیدن پذیرش و ورود به هند، پایین تر از حد مجاز بود و من اجازه نداشتم داستان ترم پیش را تکرار کنم.

۲- از ابتدای سفر به خودم قول داده ام هر بار که بر می گردم با دست پر برگردم: سال اول با مدرک زبان، سال دوم با مدرک مایکروسافت، سال سوم با مدرک دانشگاه.

۳- کلاس زبانی ثبت نام کرده ام که هر روز تشکیل می شود و مدتی فاصله گرفتن از محیط مجبورم می کند خیلی چیزها را از اول شروع کنم.

و دلایل کوچک و بزرگ دیگر...

اما منتظر تصاویر زیبا و عاشقانه آنها هستم

و آرزو دارم ابرهای سپید آسایش و شادی تا همیشه بر بام کلبه شان سایه افکن باشد.

به قلم علی بابا در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 14:0 

شنیدم یکی از دختران ایرانی مقیم بنگلور به آرایشگاه رفته و از آرایش گر تقاضا کرده ابروی او را مدل هشتی بزند. بیچاره غافل از اینکه 8 فرنگی ها با ۸ ما فرق دارد، اصرار می کرده:

"Model eight.... Model 8" نمی دانم دست آخر ۲ریالی کدامشان افتاده و چه بر سر ابروی خانم آمده...

 

من ِ بی خبر هم یک روز رفتم در بقالی۱ گفتم: "Please 1 banana". طرف بی بهانه یک موز به من داد و من چون دیدم موزش خوب است ادامه دادم: "So 4 more please" یعنی « ۴ تا موز دیگه هم بدهید...» اما اون پروفوسور ۴ نخ سیگار More به من داد!!! ....بعداً می گن چرا جوونا منحرف می شن. آخه مگه جامعه می ذاره آدم موزشو بخوره ؟!

 

(*)~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

۱- اینجا موز را از تمام مغازه ها می توان خرید.

به قلم علی بابا در دوشنبه دوازدهم دی 1384 و ساعت 23:0 

من اینجا گریه اگر می کنم به حال زار مام وطن گریه می کنم که صبورانه بار فراغ فرزندانش را به دوش می کشد و دم نمی زند. کرور کرور جوانه های نوخاسته ای که نسیم غربت از ساقۀ مادر چون جدا کردشان ریشۀ کنهسال اگرچه رنجید، رنج زمستان به امید بهار سر کرد و گلایه ای بر نیاورد. من اگر دلنازک شده ام و به تلنگری اشک هایم فرو می غلتد؛ من به حال خود نمی گریم که سهراب می گفت:

 

...زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود.

 

...زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست...

 

...زندگی شستن یک بشقاب است.

 

زندگی یافتن سکۀ دهشاهی در جوی خیابان است.

 

زندگی «مجذور» آینه است.

زندگی گل به «توان» ابدیت،

زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،

زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست.

 

هر کجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

 

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

به قلم علی بابا در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 12:1