|
حسین: اوووف... پسر اون وَرتو داشته باش! [ من در حالی که یک چشمم به منوی دوربین است و یک چشمم به پنجره عقب آتو۱، توی دل به خودم می گویم: "چرا من مثل همه پسرها با دیدن ماشین تحریک نمی شوم. نکند سیستم فیزیکی من مشکل دارد." بعد به خودم تلقین می کنم: "تو می تونی... ببین چه برقی می زنه. آینه بقلشو نگا کن، ماهه... چراغ عقبو داری؟ چه خوش فرمه..." ] این گفتمان زمانی رد و بدل شد که با حسین و مزدک سوار آتو بودیم. من برگشتم و از شیشه عقب، به شکل ماهرانه ای این عکس را گرفتم: حسین و مزدک هم -مثل حراست و بقیه- عاشق ماشین هستند. عکس جایزه قرعه کشی فرودگاه دبی را قبلا اینجا گذاشته ام. من اما تا امروز موفق نشده ام سیستم ذهنی ام را عیب یابی کنم. از این جنبه قضیه که بگذریم، قبل از اینکه به هند بیاییم فکر می کردیم تمام هندی ها مردم فقیر و بیچاره ای هستند. البته هند فقیر و بیچاره زیاد دارد اما برخی از ماشین هایی که گهگاه اینجا می بینیم در ایران شب ها به خواب هم نمی دیدیم. ما که بهتر است بیش از این نظر کارشناسی ندهیم ولی گویا آنها که صاحب نظرند هم ندیده اند.
به قلم علی بابا در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 1:3
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ لینک دریافت مستقیم: 1MB - faseleh-chavoshi32kbps.MP3 ترانه: فاصله آلبوم: کفتر چاهی خواننده: محسن چاوشی ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ اگر کسی از نام ترانه سرا آگاهی دارد، یواشکی به ما برساند.
به قلم علی بابا در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 20:21
شاعران، از خانه نشین و غربت نشین و نیمکت نشین و همه و همه بیشک حکایت سفر در چامه هاشان یافتنی و هم خواندنی است. ستون "سفر چامه ها" هر هفته نگاهی دارد به نقطه نظر شاعران در باب سفر...
سفرچامه این هفته...
عاقبت از سرزمین گمشده خویش آمدی از ره بدین امید که دستی پای نهادی به روشنایی درگاه نوری از آن سوی شیشهها نتراوید پیر شدی ناگه از شگفتی این درد آمده بودی بدین امید که بر تو لیک نیاسوده بازگشتی از این راه بینمت ای سالخورده مرد مسافر!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ وب سایت نادر نادر پور | برای فردا: زندگی نامه شاعر | آوای آزاد: تمام دفترهای شعر نادرپور
به قلم علی بابا در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 12:37
امروز اول فوریه است. یک ماه از سال 2006 میلادی سپری شد. یک ماه پیش، همین روزها، خیلی از بچه های دنیا در تدارک جشن آغاز سال نو میلادی بودند. آدم بزرگ ها اما می گفتند: "یک سال دیگر هم گذشت؛ یک سال پیرتر شدیم." و سپس آهی می کشیدند. حدودا یک ماه پیش -همین روزها- بامداد MG Road پر بود از کارگرانی که آسمان را از چراغ های رنگارنگ می پوشاندند تا جشن شبزندهداران کامل شود. Brigade Road -زیباترین فرعی MG Road- دیدنیتر و درخشندهتر از همیشه، پر بود از پیادهها و سوارههایی که حرمت شادی، این زیباترین نعمت ایزدی را پاس میداشتند. شهر شب بیدار بود: KFCمرغ ها را سرخ کرده بود... نمایشگاه بزرگ SONY بازدید کنندگان را به تحسین وامیداشت... "دیوید بکام" همچنان از adidas پشتیبانی می کرد... Music Planet ترانه می فروخت و Coffee Day قهوهاش آماده بود... هتل امپایر هم با تمام قوا برای میزبانی از سدها میهمان سرخوش تلاش میکرد. در رستوران این هتل بود که حسین مرا با فلاش سونی اش غافلگیر کرد. قصه ما به سر نرسید، دیر وقت بود کلاغه آتو گیرش نیومد! فردایش میهمان محمد حسن بودیم. هم وطن طبقه پایین را می گویم. دوستان میم ح را گروه بزرگی از دانشجویان ملیت های گوناگون تشکیل می دهند. یک خبرنگار کار کشته راه برقراری ارتباط را خوب می داند. اکثر اعضای این گروه جزء نمره اول های کلاس شان هستند و چند وقت پیش سفر به بمبئی را از کالج هدیه گرفتند. تعدادی از این بچه های باصفا در آن میهمانی گرد هم آمدند و تا پاسی از شب ایام جوانی را غنیمت شمردند: برای شام هر کس غذایی با خود آورده بود. میزی که خوشمزه ترین غذاها از ملیتهای گوناگون روی آن بود، خیلی زود دخلش درآمد. پس از شام نوبت به مائورو(Mauro)، از اهالی موزامبیک رسید تا مجلس را به شیوه خودش گرم کند! دور کلاه و مچبند مائورو پرچم کشورش نقش بسته بود. او میگفت فیفتی سنت Rapper مشهور هم اصلیتش موزامبیکی است. مائورو همه را به رقصیدن وامیداشت. اما به آنهایی که رقص آفریقایی بلد نبودند، تخفیف می داد و قضیه با لرزاندان نشیمن گاه خاتمه می یافت. آن شب بسیاری از شبکه های تلویزیونی، لحظه ۱۲ شدن عقربه ها را با نورافشانی جشن گرفتند. [این قسمت آنقدر زیبا بود که یادم رفت عکس بگیرم. سال تحویل خودمان اما هنوز چیز دیگری است.] برای ساعت های متمادی، Landmark Residency آسایش نداشت. شکایت و تمنای همسایه هندی هم کارساز نبود. چیزی به سپیده نمانده بود؛ زمانی رسید که همه خوابشان گرفت. در آن شب بهیادماندنی، مسافر هندوستان با شکار لحظه هایش خوش بود و به خوراک سفرنامه اش میاندیشید. 1- چرا این پست اینقدر دراز است؟ ... پاسخ: حراست فرودگاه به ما یاد داد که درست اش همین است. [باشه، اگه خیلی ناراحتید تا چند روز هیچی نمینویسم تا خستگی خودم هم که تا صبح روی آن کار می کردم، در برود.] 2- چرا این مطلب اینقدر پیوند و عکس دارد؟ ... پاسخ: همانطور که در ستون درباره ها آمده است، Travelogue اصلا به معنی ارایه کنفرانس تصویری و مستند، پیرامون یک سفر است. 3- آیا عکس های Brigade Road واقعا مربوط به هندوستان است یا همه ساختگی و دروغین است؟ ... پاسخ: به جان عمو گاندی قسم، همه واقعی است. اشکال اینجاست که تکنولوژی خیلی سریع وارد هند و بهویژه بنگلور شده و خودشان هم ماندهاند گاوها و سگ های ولگردشان را جمع کنند یا بشقابهای گیرنده اینترنتشان را تقویت کنند! این تناقضها خیلی جاها آدم را به خنده وامیدارد. برای پاک کردن تصویر دیروز هند از اذهان مردم دنیا زمان کافی وجود نداشته. [ ما هر وقت می خواهیم به این جور خیابان ها برویم به دوستان میگوییم: "داریم یه سر میریم خارج، زود برمیگردیم"!! ...حکمتش برگرفته از نکتهسنجی مادر یکی از دوستان است که دو پسر دارد: یکی در هند و دیگری در انگلیس. او به همه میگوید: "یکی از بچه هامو فرستادم خارج و یکی رو هم فرستادم هند!!" ]
به قلم علی بابا در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 23:59
نمی دانید وقتی مسافر آشنایی قرار است از ایران بیاید چه بلوا و آشوبی در آپارتمان ما -كه حالا ديگر ۷راس ايراني دارد- به پا می شود. همه حول می کنند و هر کس چیزی سفارش می دهد. یکی لِی لِی می دود توی راه پله، ديگري موبايل از دستش مي افتد توي ظرفشويي، از آن ته يكي داد مي زند: "ممد حَســــــــــــــــن؛ سبزيِ خورشت هم بگو!" و از اين چيزها... یادداشت حیاتی و قابل توجه باران زیبا در قسمت سوغاتی های پست قبل بهانه اي شد تا ما دوباره سفره دلتنگي هاي خود را باز كنيم. اول نظر باران زيبا يا همان كاتاليزور قضيه: ...راستی یه دوست هندی پیدا کردم تو شیراز اهل بنگلور اسمش هدی هست. حراست فرودگاه لطف کردند و طی درخواستی، جاروی ایرانی تقاضا کردند كه البته از نيازهاي اوليه بشر است: ...باران جان مرسی و باران مجددا پاسخ داد: والا من تا دسته جاروشو بیشتر نفهمیدم شما چه چیزای عجیبی در خواست می کنید. خواهرم چند مدت پیش از من در خواست حلیم بادمجون۱ با نون بربری داشت. تازه بعد کلی التماس و این در اون در زدنا فهمیدم وقتی به دستش رسیده نون بربری رو برده تو کمد قایم کرده یه لقمه اش رو هم به شوهرش نداده امروزم شما یه دسته جاروی سه کیلویی می خوای به حق چیزای ندیده و نشنیده!!! راستی من علاوه بر جاروی ایرانی چیزهای دیگری هم می خواهم:
(*)~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
به قلم علی بابا در پنجشنبه ششم بهمن 1384 و ساعت 17:19
هنری فورد: «مردم همان گونه اند كه تربيت مي شوند.» بچه ها را همیشه دوست داشته ام. اگرچه آنها هزاران سال است مثل خود ما روزی بزرگ شده اند و همان کارهایی را کرده اند که آدم بزرگ ها می کنند: جنگ، کینه ورزی، کلاه برداری و ... چند وقت پیش من حوالی دروازه ورودی آپارتمان منتظر یکی از دوستان بودم. بچه های محل مشغول بازی بودند. با یکی از دختر بچه ها که خانه شان درست روبروی آپارتمان است به انگلیسی چند کلمه گفتگو کردم. فکر نمی کردم اینقدر خوب حرف بزند. واژه ها را از برخی اساتید دانشگاه هم بهتر تلفظ می کرد! از آنها خواستم جمع شوند تا چند عکس بگیرم. انگار دنیا را بهشان داده بودند: همبازی ها از سه گروه تشکیل می شدند. از راست به چپ: تا بازی بچه ها بوده، کتک کاری و قهر و آشتی و اشکنک و سر شکستنک! هم بوده. گویا بچه های هندی هم از این قاعده مستثنی نبودند: لازم به ذکر است "اسکوتی" خواهر متهم با شعف خاصی شاهد کلیه مراحل مجازات بود: پی آمدهای ذهنی: ۱- فکر نمی کردم گیتا (همسر نگهبان آپارتمان) هم دغدغه تربیت و تنبیه و اینجور چیزهای فرزندش را داشته باشد.
به قلم علی بابا در یکشنبه دوم بهمن 1384 و ساعت 5:48
[تمام سیستم ها اشغال است. شاگرد دکان: «از سرور استفاده کن اما مراقب فایل ها باش.» من:«حتما» صاحب دکان: «کمی صندلی ات را جابجا کن.» و فرشی پهن می کند. من: «می خواهی نماز بخوانی؟» صاحب دکان با خنده: «می خواهم بخوابم.» .....و بعد از چند دقیقه خر و پفش شروع می شود که تمامی ندارد.
به قلم علی بابا در یکشنبه دوم بهمن 1384 و ساعت 2:47
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||










