تبليغاتX
سفرنامه الکترونیک

حسین: اوووف... پسر اون وَرتو داشته باش!
من: چی؟ کجا؟ کدوم ور؟
حسین: بابا مگه کوری؟ اون ماشینه رو می گم... خداست... آخر بنزه!
من: آها اونو میگی... الان عکسشو واسه تون استاد می کنم.
مزدک (در حالی که حسین را همراهی می کند و مرتب قربون صدقه خودروی مذکور می رود): مواظب باش خرپولا دوس ندارن ازشون عکس بگیری. فکر می کنن قراره ترور بشن.

[ من در حالی که یک چشمم به منوی دوربین است و یک چشمم به پنجره عقب آتو۱، توی دل به خودم می گویم: "چرا من مثل همه پسرها با دیدن ماشین تحریک نمی شوم. نکند سیستم فیزیکی من مشکل دارد." بعد به خودم تلقین می کنم: "تو می تونی... ببین چه برقی می زنه. آینه بقلشو نگا کن، ماهه... چراغ عقبو داری؟ چه خوش فرمه..." ]

این گفتمان زمانی رد و بدل شد که با حسین و مزدک سوار آتو بودیم. من برگشتم و از شیشه عقب، به شکل ماهرانه ای این عکس را گرفتم:

حسین و مزدک هم -مثل حراست و بقیه- عاشق ماشین هستند. عکس جایزه قرعه کشی فرودگاه دبی را قبلا اینجا گذاشته ام. من اما تا امروز موفق نشده ام سیستم ذهنی ام را عیب یابی کنم.

از این جنبه قضیه که بگذریم، قبل از اینکه به هند بیاییم فکر می کردیم تمام هندی ها مردم فقیر و بیچاره ای هستند. البته هند فقیر و بیچاره زیاد دارد اما برخی از ماشین هایی که گهگاه اینجا می بینیم در ایران شب ها به خواب هم نمی دیدیم. ما که بهتر است بیش از این نظر کارشناسی ندهیم ولی گویا آنها که صاحب نظرند هم ندیده اند.

 

به قلم علی بابا در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 1:3 

[نمی دانم کدام مشتری عطری شبیه عطر تو زده، کاش حالا حالاها کارش تمام نشود! ...]

می دانم روزی که رفتم همه گفتند: برنمی گردد. گفتند: چه سنگدل بود، چه بی تفاوت و چه بی رحم. می دانم تو اما همه را شنیدی و با هر جمله که در خود فرو ریختی، گریستی و هیچ نگفتی. تو دلت پر از امید بود و به خود می گفتی: بر می گردد، می دانم...
تو را نمی دانم روزهای اول نفرین را گوش می کردی یا فاصله را... خودم را اما می دانم که تو را با روزگار وحشی تنها گذاشتم و در کوچه های بی انتهای غربت روز و شب در به در به دنبال تو گشتم. چه پرسه بی حاصلی...
می دانی؟ وقتی چاوشی می خواند: "چرا رفتی از برم، ای دیوونه..." یادم می آید به تو می گفتم دیوانه صدا کردنت را چقدر دوست دارم... و یادها و یادها و یادها.... فقط همین برایم مانده!

 

فاصله

تو به شفافی شبنم، روی برگها

 

من مثل برگ زردی که می افته از درختها

تو مثل طراوات گلهای نرگس

 

روی قلبم من نوشتم بی تو هرگز

 

 

 

بین من و تو فاصله غوغا می کنه

 

یاد حرفای قشنگت من و رها نمی کنه

تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی

 

توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی

 

 

 

تو مثل ستاره ای که توی شبهای سیاهم

 

می درخشی و می شی جون پناهم

تو مثل طراوت گلهای پونه

 

چرا رفتی از برم ای دیوونه

 

 

 

تو مثل یه تیکه ابری توی آسمون آبی

 

پاک و ساده مثل رویا، مثل خوابی

بگو یکبار آره یکبار بر می گردی

 

یا هنوزم بی تفاوت یخ سردی

 

 

 

بین من و تو فاصله غوغا می کنه

 

یاد حرفای قشنگت منو رها نمی کنه

تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی

 

توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

لینک دریافت مستقیم: 1MB  -  faseleh-chavoshi32kbps.MP3

 ترانه: فاصله      آلبوم: کفتر چاهی       خواننده: محسن چاوشی

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اگر کسی از نام ترانه سرا آگاهی دارد، یواشکی به ما برساند.
پیوندهای مرتبط: راهنمای استفاده و لیست سالن ها | از همین دست نوشته ها

به قلم علی بابا در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 20:21 

 

سفرچامه (شعر سفر)

شاعران، از خانه نشین و غربت نشین و نیمکت نشین و همه و همه بی­شک حکایت سفر در چامه هاشان یافتنی و هم خواندنی است. ستون "سفر چامه ها" هر هفته نگاهی دارد به نقطه نظر شاعران در باب سفر...

 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سفرچامه این هفته...
تقدیم به علی آقا ناجی
رویاهای گمشده من...

 

مسافر

عاقبت از سرزمین گمشده خویش
آمدی ای کوله­بار شوق تو بر دوش!
شسته ز فیروزه­های چشم تو، خورشید
رنگ هزاران غمی که گشته فراموش

آمدی از ره بدین امید که دستی
باز کند ناگهان به خنده، دری را
گوش تو کز سردی زمانه فسرده­ست
بشنود آوای گرم منتظری را

پای نهادی به روشنایی درگاه
سایه تو همچو قیر گرم به در ریخت
نعره­زنان کوفتی شقیقۀ در را
لیک تو را خاک انتظار به سر ریخت

نوری از آن سوی شیشه­ها نتراوید
پنجره­ها کورتر ز شب­پره­ها بود
باد، دهان از سرود خویش تهی کرد
آنچه در این سرزمین نبود، صدا بود

پیر شدی ناگه از شگفتی این درد
خرد شدی ناگه از گرانی این بار
موی تو در یک نفس چو برف فروریخت
تکیه زدی از هراس خویش به دیوار

آمده بودی بدین امید که بر تو
باز کند هر دری به خنده دهان را
آمده بودی که جام گوش تو نو شد
جرعۀ گرم صدای منتظران را

لیک نیاسوده بازگشتی از این راه
برق امیدی به خاطرات ندرخشید
کام تو را، آسمان تیرۀ این شهر
جرعه­ای از جام آفتاب نبخشید

بینمت ای سالخورده مرد مسافر!
می­روی و کوله­بار درد تو بر دوش
در بن فیروزه­های چشم تو، خورشید
با شفق لعلگون خود شده خاموش!

                              نادر نادرپور
  
                            «مسافر» از دفتر «سرمه خورشید»
                             
تهران – ۸ شهریور ماه ۱۳۳۷

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وب سایت نادر نادر پور  برای فردا: زندگی نامه شاعر  |  آوای آزاد: تمام دفترهای شعر نادرپور

به قلم علی بابا در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 12:37 

امروز اول فوریه است. یک ماه از سال 2006 میلادی سپری شد. یک ماه پیش، همین روزها، خیلی از بچه های دنیا در تدارک جشن آغاز سال نو میلادی بودند. آدم بزرگ ها اما می گفتند: "یک سال دیگر هم گذشت؛ یک سال پیرتر شدیم." و سپس آهی می کشیدند.

حدودا یک ماه پیش -همین روزها- بامداد MG Road پر بود از کارگرانی که آسمان را از چراغ های رنگارنگ می پوشاندند تا جشن شب­زنده­داران کامل شود. Brigade Road -زیباترین فرعی MG Road- دیدنی­تر و درخشنده­تر از همیشه، پر بود از پیاده­ها و سواره­هایی که حرمت شادی، این زیباترین نعمت ایزدی را پاس می­داشتند. شهر شب بیدار بود:

 KFCمرغ ها را سرخ کرده بود...

نمایشگاه بزرگ SONY بازدید کنندگان را به تحسین وامی­داشت...

"دیوید بکام" همچنان از adidas پشتیبانی می کرد...

Music Planet ترانه می فروخت و Coffee Day قهوه­اش آماده بود...

هتل امپایر هم با تمام قوا برای میزبانی از سدها میهمان سرخوش تلاش می­کرد. در رستوران این هتل بود که حسین مرا با فلاش سونی اش غافلگیر کرد.

قصه ما به سر نرسید، دیر وقت بود کلاغه آتو گیرش نیومد! فردایش میهمان محمد حسن بودیم. هم وطن طبقه پایین را می گویم. دوستان میم ح را گروه بزرگی از دانشجویان ملیت های گوناگون تشکیل می دهند. یک خبرنگار کار کشته راه برقراری ارتباط را خوب می داند. اکثر اعضای این گروه جزء نمره اول های کلاس شان هستند و چند وقت پیش سفر به بمبئی را از کالج هدیه گرفتند. تعدادی از این بچه های باصفا در آن میهمانی گرد هم آمدند و تا پاسی از شب ایام جوانی را غنیمت شمردند:

 

ملیت های این تصویر: ایران، یمن، گایانا (آمریکای جنوبی)، مالدیو (مجمع الجزایر جنوب هند)، موزامبیک و اتیوپی (آفریقا)، موریس (مجمع الجزایر جنوب شرقی آفریقا) و...

برای شام هر کس غذایی با خود آورده بود. میزی که خوشمزه ترین غذاها از ملیت­های گوناگون روی آن بود، خیلی زود دخلش درآمد. پس از شام نوبت به مائورو(Mauro)، از اهالی موزامبیک رسید تا مجلس را به شیوه خودش گرم کند! دور کلاه و مچ­بند مائورو پرچم کشورش نقش بسته بود. او می­گفت فیفتی سنت Rapper مشهور هم اصلیتش موزامبیکی است. مائورو همه را به رقصیدن وامی­داشت. اما به آنهایی که رقص آفریقایی بلد نبودند، تخفیف می داد و قضیه با لرزاندان نشیمن گاه خاتمه می یافت.

آن شب بسیاری از شبکه های تلویزیونی، لحظه ۱۲ شدن عقربه ها را با نورافشانی جشن گرفتند. [این قسمت آنقدر زیبا بود که یادم رفت عکس بگیرم. سال تحویل خودمان اما هنوز چیز دیگری است.]

برای ساعت های متمادی، Landmark Residency  آسایش نداشت. شکایت و تمنای همسایه هندی هم کارساز نبود. چیزی به سپیده نمانده بود؛ زمانی رسید که همه خوابشان گرفت. در آن شب به­یاد­ماندنی، مسافر هندوستان با شکار لحظه هایش خوش بود و به خوراک سفرنامه اش می­اندیشید.

 

(NFAQ) سوالات غیر رایج: ~~~~~~~~~~~~~~

1- چرا این پست اینقدر دراز است؟ ... پاسخ: حراست فرودگاه به ما یاد داد که درست اش همین است. [باشه، اگه خیلی ناراحتید تا چند روز هیچی نمی­نویسم تا خستگی خودم هم که تا صبح روی آن کار می کردم، در برود.]

2- چرا این مطلب اینقدر پیوند و عکس دارد؟ ... پاسخ: همانطور که در ستون درباره ها آمده است، Travelogue اصلا به معنی ارایه کنفرانس تصویری و مستند، پیرامون یک سفر است.

3- آیا عکس های Brigade Road واقعا مربوط به هندوستان است یا همه ساختگی و دروغین است؟ ... پاسخ: به جان عمو گاندی قسم، همه واقعی است. اشکال اینجاست که تکنولوژی خیلی سریع وارد هند و به­ویژه بنگلور شده و خودشان هم مانده­اند گاوها و سگ های ولگردشان را جمع کنند یا بشقاب­های گیرنده اینترنت­شان را تقویت کنند! این تناقض­ها خیلی جاها آدم را به خنده وامی­دارد. برای پاک کردن تصویر دیروز هند از اذهان مردم دنیا زمان کافی وجود نداشته.

[ ما هر وقت می خواهیم به این جور خیابان ها برویم به دوستان می­گوییم: "داریم یه سر میریم خارج، زود برمی­گردیم"!! ...حکمتش برگرفته از نکته­سنجی مادر یکی از دوستان است که دو پسر دارد: یکی در هند و دیگری در انگلیس. او به همه می­گوید: "یکی از بچه هامو فرستادم خارج و یکی رو هم فرستادم هند!!" ]

به قلم علی بابا در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 23:59 

نمی دانید وقتی مسافر آشنایی قرار است از ایران بیاید چه بلوا و آشوبی در آپارتمان ما -كه حالا ديگر ۷راس ايراني دارد- به پا می شود. همه حول می کنند و هر کس چیزی سفارش می دهد. یکی لِی لِی می دود توی راه پله، ديگري موبايل از دستش مي افتد توي ظرفشويي، از آن ته يكي داد مي زند: "ممد حَســــــــــــــــن؛ سبزيِ خورشت هم بگو!" و از اين چيزها...

یادداشت حیاتی و قابل توجه باران زیبا در قسمت سوغاتی های پست قبل بهانه اي شد تا ما دوباره سفره دلتنگي هاي خود را باز كنيم. اول نظر باران زيبا يا همان كاتاليزور قضيه:

...راستی یه دوست هندی پیدا کردم تو شیراز اهل بنگلور اسمش هدی هست.
تبصره: دیگه لازم نیست برای فرستادن سفارشات به کسی التماس کنیم(می دونی که) خودش گفت هر وقت رفتم هر چی خواستین بدین می برم. (خدا کنه زودتر بره) اونوقت هر چی خواستین بگین می فرستیم.

حراست فرودگاه لطف کردند و طی درخواستی، جاروی ایرانی تقاضا کردند كه البته از نيازهاي اوليه بشر است:

...باران جان مرسی
از لطف شما و هدی خانم
اگه یه دسته جارو به وزن سه کیلو گرم بیارن هم پول بارشو جبران می کنیم هم بقیه محبت ها رو...

و باران مجددا پاسخ داد:

والا من تا دسته جاروشو بیشتر نفهمیدم شما چه چیزای عجیبی در خواست می کنید. خواهرم چند مدت پیش از من در خواست حلیم بادمجون۱ با نون بربری داشت. تازه بعد کلی التماس و این در اون در زدنا فهمیدم وقتی به دستش رسیده نون بربری رو برده تو کمد قایم کرده یه لقمه اش رو هم به شوهرش نداده امروزم شما یه دسته جاروی سه کیلویی می خوای به حق چیزای ندیده و نشنیده!!!

راستی من علاوه بر جاروی ایرانی چیزهای دیگری هم می خواهم:

- چند نفس عمیق بوی یاس های حیاط.
- ته بلیت ورودی سینما سعدی (ویژه جشنواره).
- یک استکان چای كمر باريك از چایخانه حافظیه.
- قندی که با قند شکن تکه تکه شده باشد.
- دو قلپ دوغ مانی ماس (نعنا زده).
- دو قاشق آش برق (داغ داغ) که رویش هم پیازداغ باشد.
- یک کف دست نون سنگک سر کوچه خودمان (از تنور درآمده):

در پنجره جدید باز می شود.
نان سنگك (ارواحنا له الفداه!)

(*)~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
۱- در باب حليم بادمجان و ديگر مشتقات آن به چنچنه رجوع كنيد.

به قلم علی بابا در پنجشنبه ششم بهمن 1384 و ساعت 17:19 

هنری فورد: «مردم همان گونه اند كه تربيت مي شوند.»

بچه ها را همیشه دوست داشته ام. اگرچه آنها هزاران سال است مثل خود ما روزی بزرگ شده اند و همان کارهایی را کرده اند که آدم بزرگ ها می کنند: جنگ، کینه ورزی، کلاه برداری و ...
من نمی دانم چرا هنوز هم دوست دارم بچه ها را ناجیان فردای زمین نام دهم. شاید چون امید همیشه شیرین بوده و حل مشکلات بشریت را به نسل آینده واگذاردن خیلی راحت تر از اصلاح خویشتن است!

چند وقت پیش من حوالی دروازه ورودی آپارتمان منتظر یکی از دوستان بودم. بچه های محل مشغول بازی بودند. با یکی از دختر بچه ها که خانه شان درست روبروی آپارتمان است به انگلیسی چند کلمه گفتگو کردم. فکر نمی کردم اینقدر خوب حرف بزند. واژه ها را از برخی اساتید دانشگاه هم بهتر تلفظ می کرد! از آنها خواستم جمع شوند تا چند عکس بگیرم. انگار دنیا را بهشان داده بودند:

همبازی ها از سه گروه تشکیل می شدند. از راست به چپ:
۱- پسر بچه شیطان، پروسانا (
Prosana) و خواهرش اسکوتی (Scooti) بچه های نگهبان آپارتمان
۲- دختر خانه روبرو (پیراهن نارنجی)
۳- بچه های خانه مجاور.

تا بازی بچه ها بوده، کتک کاری و قهر و آشتی و اشکنک و سر شکستنک! هم بوده. گویا بچه های هندی هم از این قاعده مستثنی نبودند:
به گفته شاهدان عینی صدای گریه دختر همسایه باعث شد مادربزرگ شاکی اش در محل حاضر شود و تحقیقات را برای یافتن متهم اصلی آغاز نماید. پس از پرس و جو و تحقیقات لازم کاشف به عمل آمد "پروسانا" پسر بچه شرور نگهبان آپارتمان طی یک اقدام بی رحمانه و بی شرمانه سینه دختر همسایه را گاز گرفته و از محل متواری شده. پس تلاش ماموران انتظامی بنگلور بزرگ-منطقه بوپساندرا، متهم توسط خانواده اش دستگیر و به چند دقیقه حبس در صندوقچه کنار پارکینگ محکوم شد:

 

لازم به ذکر است "اسکوتی" خواهر متهم با شعف خاصی شاهد کلیه مراحل مجازات بود:

پی آمدهای ذهنی:

۱- فکر نمی کردم گیتا (همسر نگهبان آپارتمان) هم دغدغه تربیت و تنبیه و اینجور چیزهای فرزندش را داشته باشد.
۲-
از گیتا پرسیدم چرا زبان انگلیسی پروسانا و اسکوتی مثل بقیه بچه ها خوب نیست. برایم گفت که کلاس زبان و مدرسه های خصوصی چقدر شهریه می گیرند و او از عهده مخارجش بر نمی آید.
۳- با اینکه دل خوشی از نگهبان و زنش نداریم دلم برای بچه ها سوخت و دوست داشتم ب
ه او کمک کنم. خدا کند وقتی پولدار شدم بچه ها هنوز بزرگ نشده باشند!

به قلم علی بابا در یکشنبه دوم بهمن 1384 و ساعت 5:48 

[تمام سیستم ها اشغال است. شاگرد دکان: «از سرور استفاده کن اما مراقب فایل ها باش.» من:«حتما» صاحب دکان: «کمی صندلی ات را جابجا کن.» و فرشی پهن می کند. من: «می خواهی نماز بخوانی؟» صاحب دکان با خنده: «می خواهم بخوابم.» .....و بعد از چند دقیقه خر و پفش شروع می شود که تمامی ندارد.
... فروغ اما مرا با خود برده است. دورتر از صدای خنده و هیاهوی عرب هایی که مشغول تماشای فوتبال هستند. ساعت: ۲:۲۴ پس از نیمه شب.
شاگرد دکان: «به پلیس ها هر شب سیستم رایگان می دهیم تا راپورت فعالیت شبانه ما را رد نکنند.» من: «می ارزد، تا صبح مشتری دارید.» شاگرد دکان: «از دست مشتری های عرب خسته ام.» یکی از مشتری های عرب: «چیزی گفتی؟» پلیس: «سر و صدا موقوف!» و تفنگ سرپرش را به دیوار تکیه می دهد. من پایه صندلی ام را به صورت غیر عمدی می زنم به صاحب دکان. نیم غلتی می زند، به پهلو می شود و خر و پفش بند می آید. سعی می کنم مطلب امشب را شروع کنم: «هنری فورد مي گويد.....»]

به قلم علی بابا در یکشنبه دوم بهمن 1384 و ساعت 2:47