|
وطن ترانه ی زندانی ... وطن قصیده ی ویرانی
ستاره ها اعدامیان ظلمت... به خاک اگرچه می ریزد ... سحر دوباره بر می خیزد ... کنسرت زنده داریوش اقبالی از بلندگو پخش می شد و در میان ترانه ها پیام های مضحک: "به امید روزی که به جای این ترانه، در وطنمون گرد هم جمع بشیم و ترانه ی آزادی و همبستگی..." ...که کسانی به در کوبیدند و صدای بلندگو به خاموشی میل کرد. *** آنگاه که پدارن صندلی های چوبی کهنه را برای جهیزیه دختران جوان هندی می بردند و خانه نرم نرمک لخت می شد، من یاد حرف پدر بزرگ افتاده بودم که می گفت: "المسافرُ کَالمَجنون" ... در دلم چیزی قل قل می جوشید. چیزی شبیه به مربای آلبالوی مامان!! شیرین و غلیظ؛ و به پشت سر که نگاه می کردم عکس هایی به اندازه ی سه سال خاطره ی تلخ و شیرین سوسو می زدند. - آژانس هواپیمایی کازمیک (Cosmic)، سلام آقای علی. بفرمایید... - سلام آقای "مشتاق احمد"، من نگران بلیط شیراز هستم. قبل از 20 مارس، میدونید... عید نوروز و... دیشب گفتید احتمالا پرشده ممکنه دقیقاً 18 مارس رو چک کنید؟ - بله، متوجه هستم؛ چند لحظه لطفاً... 18 مارس..... بنگلور..... به..... شیراز..... [و هر لحظه تپش قلبم تندتر می شد] ...بله موجود هست. کی بلیط رو رزرو می کنید؟ - جداً ؟ چه عالی... من همین الان به سمت دفتر شما حرکت می کنم. *** ...و یک ساعت بعد آقای مشتاق احمد در حالی که لبخندزنان تاکید می کرد سه ساعت قبل از پرواز در فرودگاه باشید، این جمله را با ماژیک سبز فسفری متمایز کرد: "مالیات خروج از فرودگاه بنگلور پرداخت شده است."
به قلم علی بابا در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 12:45
|
|

