تبليغاتX
سفرنامه الکترونیک

ساعت سه بعد از ظهر روز پنج شنبه بیست و هشت خرداد ۱۳۸۸ بود. داشتم دنبال شمع و فندک می گشتم تا برای تجمع در شاه چراغ شیراز با خود ببرم که دیدم یک صداهایی از زیر تخت می آید. سرکی کشیدم و دیدم، بله؛ اتفاقی که چند روز منتظرش بودم رخ داده. گربه ی مادر زاییده بود و بچه گربه هایی به اندازه ی کف دست، که با چشمان بسته دنبال سینه مادرشان می گشتند. مادری که با محبت، بچه هایش را لیس می زد و از صدای نحیف شان احساس آرامش می کرد. هاج و واج مانده بودم که در این گیر و دار با رویش ناگزیر جوانه چه باید کرد؟ یادم افتاد به مام میهن که این روزها سیاه پوش است و شعر هادی خرسندی که می گوید:

...
شکل يک گربه در اينجا آشناست
چشم اين گربه به دنبال شماست
بچه‌ها اين گربه‌هه ايران ماست...

و از همین روی اولین فرزند روزهای کودتا را «ایران» نامیدم.

به قلم علی بابا در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 16:25    
وطن ترانه ی زندانی ... وطن قصیده ی ویرانی
ستاره ها اعدامیان ظلمت...
به خاک اگرچه می ریزد ... سحر دوباره بر می خیزد
...

کنسرت زنده داریوش اقبالی از بلندگو پخش می شد و در میان ترانه ها پیام های مضحک: "به امید روزی که به جای این ترانه، در وطنمون گرد هم جمع بشیم و ترانه ی آزادی و  همبستگی..." ...که کسانی به در کوبیدند و صدای بلندگو به خاموشی میل کرد.

***

آنگاه که پدارن صندلی های چوبی کهنه را برای جهیزیه دختران جوان هندی می بردند و خانه نرم نرمک لخت می شد، من یاد حرف پدر بزرگ افتاده بودم که می گفت: "المسافرُ کَالمَجنون" ... در دلم چیزی قل قل می جوشید. چیزی شبیه به مربای آلبالوی مامان!! شیرین و غلیظ؛ و به پشت سر که نگاه می کردم عکس هایی به اندازه ی سه سال خاطره ی تلخ و شیرین سوسو  می زدند.
برق رفت. تاریکی اما فرصتی بود برای بستن چشم ها. برای گم کردن روزمرگی ها و به خاطر آوردن روزهایی که از سپری شدنشان شاد بودم و روزهایی که از سپری شدنشان غمناک. کبریت با هیاهو روشن شد. سیمبا به نور شمع خیره شد. مدارک موتور را از روی یک میز شلوغ برداشتم و بی هدف ورق زدم: سند، بیمه نامه، گواهی نامه رانندگی، تست آلودگی موتور؛ تاریخ انقضا: "۱۸ مارس ۲۰۰۹" ...به نشانه ها اعتقاد داشتم. بی درنگ گوشی را برداشتم و این مکالمه به انگلیسی رد و بدل شد:

- آژانس هواپیمایی کازمیک (Cosmic)، سلام آقای علی. بفرمایید...

- سلام آقای "مشتاق احمد"، من نگران بلیط شیراز هستم. قبل از 20 مارس، میدونید... عید نوروز و... دیشب گفتید احتمالا پرشده ممکنه دقیقاً 18 مارس رو چک کنید؟

- بله، متوجه هستم؛ چند لحظه لطفاً... 18 مارس..... بنگلور..... به..... شیراز..... [و هر لحظه تپش قلبم تندتر  می شد] ...بله موجود هست. کی بلیط رو رزرو می کنید؟

- جداً ؟ چه عالی... من همین الان به سمت دفتر شما حرکت می کنم.

***

...و یک ساعت بعد آقای مشتاق احمد در حالی که لبخندزنان تاکید می کرد سه ساعت قبل از پرواز در فرودگاه باشید، این جمله را با ماژیک سبز فسفری متمایز کرد:

"مالیات خروج از فرودگاه بنگلور پرداخت شده است."

به قلم علی بابا در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 12:45    

آنچه توریست ها را در هند بیش از هر چیز آزار می دهد تلاش افراد کلاه بردار جهت فروش بلیط یا ارایه هتل و خدمات دیگر با قیمت هایی غیر واقعی است.

چگونه کلاه مان را در هند بچسبیم:
این کار اصلا کار ساده ای نیست و هندی ها در ربودن کلاه شما تبحر خاصی دارند. چند توصیه زیر شاید تا حدی به شما کمک کند...

بر روی پیوند ادامه یادداشت کلیک کنید


ادامه یادداشت
به قلم علی بابا در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 22:0    

"پس از آنکه دولت های اسرائیل و حماس روز یکشنبه به جنگ سه هفته ای خود پایان دادند لبخندها و پایکوبی ها از غزه برخاست. (AP)" ...این سرخط مهمترین خبر یاهو بود هنگامی که مسئول مهمان خانه ی Mowgli تلاش می کرد شماره ی ویزا را در گذرنامه ای ممهور به نشان دولت خدمتگزار پیدا کند و یهودی ها با موهای فر و چهره هایی خندان دوستانه تر می نمودند !

برای نوشتن سفرنامه ی هامپی (Hampi) شاید چند جمله یا عکس کافی نباشد. خاصه آنکه ساعت از ۱۰ صبح گذشته باشد و استراحتگاهی آرامش بخش رو به شالیزار های سبز در انتظار شما باشد.

هامپی، میراثی برای جهانیان


قول دادم تراولوگ هامپی را به مدت سه روز، به روز کنم ولی در طول این سه روز اقامت کوتاه اما به یاد ماندنی خط اینترنت هامپی به طور اساسی از شهر اصلی (هاسپت) قطع بود و ما مثل همیشه بدقول شدیم. انگار روی پیشانی ما بدقولی هک شده: 

Free image hosting at imagecave.com
چوپان دروغگو در هامپی


آلبوم تصاویر برگزیده از هامپی


به قلم علی بابا در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 10:36    

هیچ شده بار خاطر کسی روی ذهن شما سنگینی کند، جوری که بهشت هم تنهایی برای شما لطفی نداشته باشد؟ این بود حال ما برای دو سال و نیم تمام. سفرنامه اما جای درد دل نبوده و نیست، مردم گاهی سر می زنند تا قصه سفر به بهشت را بخوانند نه حسرت های شخصی نویسنده یا توهّمات عاطفی اش را.
القصّه... "وفاداری" بدون اطلاع قبلی به افسانه ها پیوسته بود و "صداقت" سوژه ای تکراری که فقط در کتابخانه ی پدربزرگ ها پیدا می شد. ما بازگشتیم و دوباره دل به جاده سپردیم. هوای سفرنامه نباید ناخوش می شد. قصه، قصه ی یک قلعه بود. استراحتگاه تابستانی سلطان. جایی بالاتر از ابرها. میعادگاه ابدی مسافران سپیده دم. آسمان ناندی هیلز هنوز هم ابری بود و طعم اُملت روی زغال، متفاوت و استثنایی. بارها می خواستم قصه ی بی پایان این راه پر پیچ و خم را با شما قسمت کنم. ناندی هیلز برای من بیشتر از یک پایگاه تفریحی با چند درخت و تعدادی میمون بود. شاید به همین خاطر هنوز هم نمی دانم از کجا باید شروع کنم! تصاویر اما همواره از قلم های اَلکن گویاترند:

 NandiHills برای من انتهای پیاده رو دنیا است، آنجا که آدم دوست دارد از ته دل داد بزند:
"وایسا دنیا، من میخوام پیاده شم"

نماهنگ "ناندی هیلز، آخر پیاده رو" برای من یادآور ۱۶ بهمن ۱۳۸۲ طبقه دوم، اتاق فرمان، تالار احسان شیراز است.
آن لحظه که تو وارد شدی تا از نماهنگ آغازین مراسم تمجید کنی و دلم را بلرزانی.
دلم لرزید، تو اما رفتی و من هنوز هم نماهنگ های دلفریبی می سازم !



حدود سی کیلومتر که در جاده ی فرودگاه جدید بنگلور پیش بروید، یک فرعی از سمت چپ شما سرک می کشد؛ با حیا و اندکی اغواگری. از سرعتگیر ابتدایش اگر چشمپوشی کنیم، تا انتها هموار و سهل الوصول می نماید، اما همواری اش به فریبندگی عشقی می ماند که دشواری هایش در واپسین قدم ها چهره بگشاید. از پس دو انحراف به چپ و راست، دامنه یک سراشیبی تند نمایان می شود که ده ها پیچ و خم بی رحمش شما را تا ارتفاع ۱۵۰۰ متری از سطح دریای آزاد بالا می برد...


آرام آرام دور کمر کوه می پیچیم و بالا می رویم. کسی انگار همواره در گوشم نغمه های مبهمی می خوانَد؛ توهمی بیش نیست. شاید صدای باد باشد یا پژواک آوای دخترکی که عشق نوپایش را در انبوه مه آلود درختان فریاد می زند تا قلب پسرک ساده ای را تصاحب کند! ...و کسی در دلهره ی گزنده ی هر پیچ مرا در آغوش می فشارد؛ شاید آغوش نمناک رگباری بامدادی است یا نسیمی رهگذر که حکایت ها از خلوت عشرتکده ی تابستانی سلطان به ارمغان آورده. هرچه هست با صداقت میانه ای ندارد؛ تمایل شهوت آلود و عصیانگر دو سحرخیز در گرگ و میش ِ سپیده دمی دگرباره بیش نیست.


...بار خاطر تو پیمودن مارپیچ نفس گیر ناندی هیلز را دشوارتر می کند و حسرتی که در هر پیچ، جز نفسی عمیق و سوزنده سوغاتی با خود ندارد. غمی نیست، همسفرم دلخوشی یک رویای کودکانه است: اینکه روزی برمی گردم و گل های حسرت را پرپر می کنم، روزی که شاید زیر عنوان افسانه ها بنویسند:

"بر اساس یک داستان واقعی"


پی نوشت ها
(ناندی هیلز در موتورهای جست و جو گر) :

ویدئوی معبد ناندی هیلز  |  وایسا دنیا (صوتی)  |  ویکی پدیا  |  ویکی تراول  |  در YouTube  |  در تصاویر Google  |  تپه های دیدنی هند  |  هتل های هند  |  تعطیلات در هند  |  اطلاعات دیگر

*****

- تمامی تصاویر و ویدیوهای نماهنگ "وایسا دنیا" مربوط به ناندی هیلز است که در فاصله سال های ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۸ گرفته ام.
- این یادداشت نیمه تمام نزدیک سه ماه در بایگانی نوشته ها و نزدیک سه سال در بایگانی خاطره ام خاک می خورد! دوست داشتم سفرنامه ناندی هیلز را که بارها قولش را به دوستان داده بودم همراه با نماهنگ "وایسا دنیا" منتشر کنم...
امروز سحر اما آسوده تر می خوابم.
- تراولوگ های دیگر سفرنامه الکترونیک

به قلم علی بابا در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 4:36    

اولین بار تکه هایی از این انیمیشن سیاه و سفید -که حال و هوای متفاوتی داشت- را در تلویزیون طپش دیدم. تا امروز به جز تماشای چند آگهی و مصاحبه در YouTube و یک وب سایت حرفه ای و تحریک کننده چیزی دست گیرم نشده بود... و البته اخبار موفقیت های این انیمیشن ۹۵ دقیقه ایِ فرانسوی که هر از چند گاهی به تعداد جوایز و افتخاراتش افزوده می شد... دریافت ۱۵ جایزه جهانی، ۲۱ کاندیداتوری از جایزه ویژه هیأت داوران جشنواره کن ۲۰۰۷ گرفته تا نامزدی برای کسب عنوان بهترین انیمیشن در اسکار ۲۰۰۸ و البته رتبه 8.1 از دیدگاه بینندگان در بانک اطلاعات IMDB هر بیننده ایده آلیستی را به دیدن این فیلم ترغیب می کند.

پوستر انیمیشن پرسپولیس

می دانستم قصه، قصه ی تبعید یک دختر ایرانی است به نام مرجان که در سنین نوجوانی از ایرانِ جنگ زده خارج می شود و در غربت ضمن رویارویی با مشکلات فراوان، ۵۰ سال تاریخ معاصر سرزمین رنج کشیده اش را به خاطر می آورد و از دریچه ذهن کودکی اش بازگو می کند. پرسپولیس داستان حقیقی و مصوری است بر اساس اتوبیوگرافی خالق اثر "مرجان ساتراپی" که هم اکنون ساکن پاریس است.


تکه هایی از انیمیشن Persepolis به همراه چند مصاحبه و گزارش (کلیپ های بعدی را ببینید)


ویکی پدیا در مورد اعتراضات دولتی پیرامون نمایش فیلم در جشنواره کن و واکنش ساتراپی چنین نقل می کند: {مرجان ساتراپی با رد ادعای «ضد ایرانی» بودن فیلم، پرسپولیس را فیلمی كاملا بیطرفانه خواند و در مراسم اهدای جوایز جشنواره کن، جایزه خود را به «مردم ایران» تقدیم کرد.}

محکوم شدن اما به خاطر آشکارسازی حقایقی که پنهان کردن شان در هزاره سوم با وجود این همه ابزار و رسانه، مضحک و ناممکن می نماید، در سرزمین من و تو چیز تازه ای نیست!

فیلم با زیرکی، طنز گزنده و نگاه معترض اش به رویدادهایی که عموماً در فضای آشفته ی ایرانِ پس انقلاب رخ می دهد، سیاستمداران از جناح های مختلف را بر آن می دارد تا براساس منافع شان آن را محکوم نمایند یا از آن تقدیر و تمجید کنند. اما گذشته از تحریم ها و تمجیدهای سیاسی، پرسپولیس هرچه که هست، سیاه-سفید و مأیوس یا آزادی خواه و سرکش برای هر مهاجر ترک وطن گفته ای یادآور حقایق تلخی است که باعث می شود برای لحظاتی خود را در غالب شخصیت اصلی داستان حس کند. همین برانگیختن حس همذات-پنداری در بیننده بی شک عامل مهمی در موفقیت و محبوبیت این اثر بشمار می رود.


آگهی انیمیشن پرسپولیس در متروی لندنآنها که به مراکز فروش نسخه اصلی دسترسی دارند لطفاً از دانلود خودداری کنند.

نتیجه جستجو به صورت Torrent

لینک Torrent با حجم 715MB

لینک Torrent با حجم 4.26GB

لینک دریافت زیرنویس انگلیسی

لینک دریافت زیرنویس فارسی 

پی نوشت فنی:

فایل 715MB هیچ گونه زیرنویسی ندارد و زبانش هم فرانسه هست. اما کار ساده ای که می توانید انجام دهید، این است که فایل 715MB و یکی از فایل های زیرنویس را دریافت کنید. فایل با پسوند srt را از فایل زیرنویس (zip) استخراج کنید و آن را در همان پوشه فیلم قرار دهید. نام فایل ویدیویی و فایل زیرنویس (srt) باید مشابه باشد:

نحوه تغییر نام فایل ها جهت مشاهده زیرنویس

پلیر های معتبر اکثراً زیرنویس های srt را شناسایی می کنند و محتوای آن را نمایش می دهند. در غیر این صورت از نرم افزار قدرتمند و رایگان GOM Player استفاده کنید. هرگونه پرسشی را می توانید در قسمت نظرات (سوغاتی ها) وارد کنید.

فیلم 4GB به همراه زیرنویس انگلیسی و حتی قدرت انتخاب صدای انگلیسی یا فرانسوی است. این Torrent پس از دانلود به صورت تعداد زیادی فایل فشرده ظاهر می شود که می توان با استفاده از WinRar فایل نهایی را استخراج کرد. این فایل تصویری به فرمت عجیب mkv است که زیر نویس انگلیسی و صداهای انگلیسی و فرانسوی را در دل آن جا داده اند. این فایل با GOM Player قابل اجرا است و زبان آن نیز قابل انتخاب است.

به قلم علی بابا در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 4:41    

چه گوارا: مرگ من پایان راه آزادی نیست، به سرباز ها بگویید درست نشانه بگیرند.

این پیام زیبا عنوان صفحه شخصی احمد باطبی در Yahoo 360 بود. احمد از بالا بردن پیراهن خونین هم رزمش در حوادث ۱۸ تیر ماه ۱۳۷۸، چاپ تصویرش بر جلد اکونومیست، محکومیت به اعدام، سال ها تحقیر و شکنجه و حبس... تا خروج از ایران، استشمام بوی خوب آزادی و لمس ارزش انسانی، راه درازی را پیموده. خودش اگرچه ما آدمک ها را از قهرمان پروری منع می کند، تصویرش اما خواسته یا ناخواسته نماد جنبش دانشجویی ایران است. تصویری که خون بهای هزاران آزادی خواه گمنام را با لبانی بسته فریاد می زند.


احمد باطبی - واشنگتن

سایه اهریمن از قامت استوار و ایرانی ات به دور باد.


تالار یاس های خانگی
رهگذران خسته ی کوچه ما، یادم می­آید به عطر یاس­های پدربزرگ میهمان بودند. یاس­ها از فراز دیوار خودنمایی می­کردند... کاش یک روز آفتابی یاس های خانگی دگرباره به آغوش خسته کوچه بازگردند.


دنبالک های این پست:

اولین مصاحبه احمد باطبی پس از خروج (6 قسمت)
احمد باطبی در برنامه "میزگردی با شما" (6 قسمت)
قصه احمد به قلم Wikipedia
قصه احمد به قلم میهن یار
به قلم علی بابا در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 22:43    

توی خونمون به ما میگن فراری
توی غربت دم به دم انگشت نگاری
دیگه حتی صاحب اون خونه نیستیم
بیرون خونه میگن ما تروریستیم...

متن کامل ترانه


«جنگل بدون ریشه» نام سفرچامه ای است آفتابی با واژه هایی امروزی تر
از آلبوم آخر سیاوش قمیشی با عنوان «رگبار»

پخش زنده:  


لیست ترانه های آلبوم |  تمام آهنگ ها: دریافت آلبوم - پخش زنده آلبوم


دنبالک های این پست:

 ایران ترانه | پرنده مهاجر: متن ترانه - پخش زنده | نماهنگ دلتنگی

 

به قلم علی بابا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 14:17    

قرار بود در این پست قصه ته نشین شده ی «ناندی هیلز» را بازگو کنم. شما هم چه توقع ها از آدم دارید! این معلم IELTS ما شاشش تنده و دهن ما رو مورد عنایت خودش قرار داده. مجبورمان کرده روزی یک تست کمبریج بزنیم و من دیگه وقت نکردم «قصه ناندی هیلز» رو تایپ و ویرایش کنم. بجاش چند تا خبر بی مزه و بلند برایتان نوشتم:

  • دیشب وسط بازی ترکیه - آلمان چند بار تصویر قطع شد و ما نصف گل ها را ندیدیم. گزارشگر می گفت: «اون وسط یه جایی برق رفته.» گندشان بزنند، پس از مدت ها دو تیم تصمیم گرفتند یک بازی تماشاچی پسند تحویل ملت بدهند.
    ...و سرانجام ساعت ۳ نیمه شب، خرسند از اینکه بازی دست کم به پنالتی نکشید، خوابیدیم.
  • چند ماهه که هر روز صبح باید ساعت ۷ ، تو شفق، بلند بشم، برم کلاس MCSE. شت! Holy Crap ! ما شیرازی ها همه به صورت پیش فرض عضو کامیونیتی KHABE SOBH! >> HatTa 5 miN <<  * هستیم.
    در راه برگشت از خیابانی عبور می کنم که به فرودگاه تازه تاسیس بنگلور* متنهی می شود. حالا که ما و هم کلاسی هایمان درس مان تمام شد، این بلوار را چنان پهن کردند و چراغ های قرمزش را تا شعاع ۱۰ کیلومتری، چنان به پل های سبز بدل کردند که ما دلمان کباب شد. در گیر و دار افتتاح فرودگاه جدید، هندی های بی لیاقت اما ده ها طومار و تظاهرات و علمشنگه* راه انداختند و هر دسته و حزبی به سلیقه خودش، خواستار تغییر نام فرودگاه شد. نام هایی از دکتر راج کومار*، بازیگر سینمای کارناتاکا -که در تشییع جنازه اش ۶ نفر دیگر مردند- گرفته تا کدخدای فلان آبادی...
  • حالا فکر نکنید این همه هزینه و بودجه که صرف ساخت فرودگاه جدید و پروژه های پیرامونش شد، نوش جانمان می شود. هر مسافر که از این فرودگاه خارج می شود یا به آن وارد می شود موظف به پرداخت هزار و اندی روپیه عوارض نوسازی! است. این اقدام به عقیده دانشجویان در نوع خود بی نظیر و آزاردهنده است.
  • در راه برگشت از کلاس، به "قصابی یا رب" واقع در محله اشرافی (just kidding) بوپساندرا سری زدم تا برای سیمبای خوشبخت* گوشت بخرم. دیدم گوشت چرخ کرده بدون استخوان شده کیلویی ۱۰۰ روپیه. یعنی ۲۰ روپیه بیشتر از قیمت سابق. ای کارد بخوره این شکم.* گویا هندوها دوباره اعتصاب و اعتراض کرده اند که چرا ما مسلمان های حرام زاده ی بی ادب، سر گاوهای بی گناه و متبرک شان را پخ پخ می کنیم! این شده که قیمت ها بالا کشیده. چند وقت پیش هم قیمت بنزین ۲۰٪ بالا کشید و شب ساعت ۱۲ توی پمپ بنزین ها سر و دست بود که می شکست. [بنزین به «قصابی یا رب» ربطی نداشت، ها؟ بی خیال، دیگه نوشتم رفت.]
  • سیمبا در این فصل بهار که موسم جفت گیری است خیلی بی قرار بود. چند بار اقدام به فرار کرد که ناکام بود. در جریان کشف و ضبط سیمبا مجبور شدیم ساعت ۲ نیمه شب با چراغ قوه و پای برهنه از دیوار همسایه بالا برویم! امروز تصمیم گرفتیم سیمبا رو ببریم منزل یکی از دوستانی که گربه شان از جنس لطیف است ...و آقا قراره اقدام به ازدواج موقت بفرمایند تا عطش شان فروکش کند!
    از سوی دیگر شهرداری بنگلور در پروژه جمع آوری سگ های ولگردِ* کثیفِ پرسر و صدای مرتدِ کمونیست، با شکست مواجه می شود و گروهی از انجمن های حامی حقوق حیوانات با این عمل ستیزه جویانه و ضدبشری!  مخالفت می کنند.
     
  • امروز مصادف با روز تولد یکی از دوستان است. باید ایمیلی برای تبریک بفرستم.
    (Inspired by South Park)... ایمیل محبت آمیزی که با این جمله خاتمه می یابد:
    Hairy Nipples*, Fat Ass !!
  • ...و دوستان یک به یک می روند! این روزها با پایان سال تحصیلی و امتحانات پایانی، همسفرانی که در این سه سال، برگ های پرقصه ی دفترچه خاطرات را ورق زدند، یکی یکی می روند. هریک به گوشه ای و به تاریخی. کسانی بدرود می گویند و کسانی فقط می روند. از آدم ها فقط خاطرات شان می ماند. آدم ها گاهی برای هم یادگاری های الکترونیک* می فرستند، گل های الکترونیک، آغوش الکترونیک، بوسه الکترونیک، کارت تبریک الکترونیک و دفترچه خاطرات الکترونیک... راستی نام ما در دفترچه خاطرات چه کسانی جا مانده؟ از زنده شدن خاطره ی ما بر لبان چند نفر لبخند می نشیند و از لبان چند نفر لبخند بر می چیند؟ عمر دفترچه ی خاطرات ما چقدر است؟
  1. تا روزی که «رویاهای گمشده» * به صندوقچه ذهن مان تلنگر می زند؟
  2. تا روزی که دفترچه های خاطرات مان در چمدان جا می شود؟
  3. تا روزی که بلاگفا از سرورهایش بکآپ می گیرد؟
  4. هیچکدام!

(*) دنبالک های این پست:

| KHABE SOBH! >> HatTa 5 miN << | طومار و تظاهرات و علمشنگه | فرودگاه تازه تاسیس بنگلور | 
| Nipple | دکتر راج کومار | سیمبای خوشبختسگ های ولگرد بنگلور | بدرود |
یادگاری های الکترونیک |
| کارد بخوره این شکم | رویاهای گمشده |
به قلم علی بابا در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 17:7    

گاه گاه میل عجیبی به نوشتن پیدا می کنم. بیشتر روزها و شب ها اما میلی به نوشتن ندارم یا شاید چیزی برای نوشتن. اما نه... خوب که فکر می کنم انگار حرف های ناگفته زیادی را پنهانی در دلم دفن کرده ام، آنگاه چپ و راستم را با احتیاط ورانداز کرده ام و از کنار ناگفته های مدفون بی تفاوت گذشته ام. مثل قناری خوش آوازی که از دیدن گربه همسایه زبانش بند آمده و حالا جرأت ندارد قصه هایش را دست کم برای خودش زمزمه کند.
گاهی در دور باطل و تکراری زندگی یا به قولی روزمرگی، اصلاً یادم می رود چند خط یادداشت بی شیله پیله از همین روزمرگی ها،چه اندازه احساس مفید بودن را به آدم برمی گرداند. چه فریبنده و توجیه کننده! انگار تمام وبلاگستان انگشت به... [استغفرالله] نشسته اند آقا اِفاضات شان را ابراز بفرمایند تا همه مستفیض شوند.
ترانه ای آفتابی، تکه ای دست نوشته ی شیطنت آمیز یک گوشه ی وب ، یک بازی خوب یا دیدار دوستی با یک بغل خاطره پس از مدت ها ... اینها شاید از زمره اتفاقاتی است که مرا وسوسه می کند به صفحه نخست بلاگفا بروم و این کلید ها را بفشارم:

etravelog2 [tab] ******* [Enter]

و قصه شروع می شود!

ادامه دارد...


پی نوشت ها:

  • از سری تراولوگ های مدفون در یادداشت بعدی "قصه ی ناندی هیلز" (NandiHills) را بازگو می کنم.
  • ظاهراً بازی تازه ای در وبلاگستان راه افتاده که ری رای عزیز هم دعوت کرده. در اولین فرصت دلخواسته هایم را با شما قسمت می کنم. هرچند آدم گاهی خودش هم نمی داند چه چیزهایی را دوست دارد و این بازی خودش تمرین خوبی است برای خودشناسی.
  • ... و تصاویر گویای حال ما است!
به قلم علی بابا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 16:21