تبليغاتX
سفرنامه الکترونیک

سفرنامه الکترونیک

خاطرات مسافری آشنا بر بال الکترون های بی پروا...

از چرخ نقاله تا دستان دختر همسایه

در سرزمین آبا و اجدادی مان لم داده بودیم روی فرش ایرانی و بر قلمرو پررونق مان فرمانروایی می کردیم. ما را به اسارت گرفتند، چیزخورمان کردند و دیگر هیچ ندیدیم! چشمانمان را که باز کردیم جز تاریکی و سرما هیچ نبود. نفس کشیدن برایمان دشوار بود. اندکی وحشت ذات همایونی را فرا گرفت. پس از ساعت ها با بی احترامی پرتابمان کردند روی چرخ نقاله! چند فحش جانانه به زبان خودمان نثار آن هندی های گاگول کردیم. آنها اما پنداشتند از سر ناتوانی درخواست یاری می کنیم. اندکی گذشت، یکی سراسیمه نزدیک شد. هنوز چشمانمان تار می دید، ولی بویش شبیه "علی بابا" بود. ما را از آن سیاه چال انفرادی نجات داد و به خانه برد.
... پشت پنچره نشسته بودیم. دختر همسایه از پشت بامی که به پنجره مشرف بود، با ما خوش و بش می کرد و بر سر و گوشمان دست می کشید. علی بابا هم خودش را نخود آش کرده بود. تابلو بود در دلش آرزو می کرد جای ما باشد. بیچاره فکر می کرد چون فیلم راز را دیده حالا تمام دختران شهر سر راهش سبز می شوند. من اما می دانم که اگر جذابیت یک گربه ایرانی در میان نبود، هیچ کس محل سگ هم به او نمی گذاشت. ما دستان سیاه آن دختر هندی را دقایقی تحمل کردیم تا علی بابا لاسش را بزند. اگرچه انگ بی وفایی از پیشانی ما گربه جماعت به این راحتی پاک نمی شود.
من سیمبا هستم، اولین گربه ایرانی وبلاگ نویس! علی بابا ما را به زور از پدر و مادرمان جدا کرده و به اصطلاح بزرگمان کرده. خودش می گوید نسبت به ما احساس پدری دارد. شنیده ام قبلا با نام "مسافر هندوستان" در etravelog دات blogfa دات com یه چیزهایی می نوشته که عوضی فیلتر شده. حالا اینجا را راه انداخته و قصد دارد برای رونق کارش از ما استفاده ابزاری کند!

گربه ايراني، فرش ايراني...
اتحاد ملي، انسجام اسلامي!!
انرژي هسته اي حق مسلم ماست !!!

[انگار زيادي جوگير شدم ]

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:49  توسط سیمبا  |