|
ساعت سه بعد از ظهر روز پنج شنبه بیست و هشت خرداد ۱۳۸۸ بود. داشتم دنبال شمع و فندک می گشتم تا برای تجمع در شاه چراغ شیراز با خود ببرم که دیدم یک صداهایی از زیر تخت می آید. سرکی کشیدم و دیدم، بله؛ اتفاقی که چند روز منتظرش بودم رخ داده. گربه ی مادر زاییده بود و بچه گربه هایی به اندازه ی کف دست، که با چشمان بسته دنبال سینه مادرشان می گشتند. مادری که با محبت، بچه هایش را لیس می زد و از صدای نحیف شان احساس آرامش می کرد. هاج و واج مانده بودم که در این گیر و دار با رویش ناگزیر جوانه چه باید کرد؟ یادم افتاد به مام میهن که این روزها سیاه پوش است و شعر هادی خرسندی که می گوید: ... و از همین روی اولین فرزند روزهای کودتا را «ایران» نامیدم.
به قلم علی بابا در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 16:25
وطن ترانه ی زندانی ... وطن قصیده ی ویرانی
ستاره ها اعدامیان ظلمت... به خاک اگرچه می ریزد ... سحر دوباره بر می خیزد ... کنسرت زنده داریوش اقبالی از بلندگو پخش می شد و در میان ترانه ها پیام های مضحک: "به امید روزی که به جای این ترانه، در وطنمون گرد هم جمع بشیم و ترانه ی آزادی و همبستگی..." ...که کسانی به در کوبیدند و صدای بلندگو به خاموشی میل کرد. *** آنگاه که پدارن صندلی های چوبی کهنه را برای جهیزیه دختران جوان هندی می بردند و خانه نرم نرمک لخت می شد، من یاد حرف پدر بزرگ افتاده بودم که می گفت: "المسافرُ کَالمَجنون" ... در دلم چیزی قل قل می جوشید. چیزی شبیه به مربای آلبالوی مامان!! شیرین و غلیظ؛ و به پشت سر که نگاه می کردم عکس هایی به اندازه ی سه سال خاطره ی تلخ و شیرین سوسو می زدند. - آژانس هواپیمایی کازمیک (Cosmic)، سلام آقای علی. بفرمایید... - سلام آقای "مشتاق احمد"، من نگران بلیط شیراز هستم. قبل از 20 مارس، میدونید... عید نوروز و... دیشب گفتید احتمالا پرشده ممکنه دقیقاً 18 مارس رو چک کنید؟ - بله، متوجه هستم؛ چند لحظه لطفاً... 18 مارس..... بنگلور..... به..... شیراز..... [و هر لحظه تپش قلبم تندتر می شد] ...بله موجود هست. کی بلیط رو رزرو می کنید؟ - جداً ؟ چه عالی... من همین الان به سمت دفتر شما حرکت می کنم. *** ...و یک ساعت بعد آقای مشتاق احمد در حالی که لبخندزنان تاکید می کرد سه ساعت قبل از پرواز در فرودگاه باشید، این جمله را با ماژیک سبز فسفری متمایز کرد: "مالیات خروج از فرودگاه بنگلور پرداخت شده است."
به قلم علی بابا در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 12:45
گاه گاه میل عجیبی به نوشتن پیدا می کنم. بیشتر روزها و شب ها اما میلی به نوشتن ندارم یا شاید چیزی برای نوشتن. اما نه... خوب که فکر می کنم انگار حرف های ناگفته زیادی را پنهانی در دلم دفن کرده ام، آنگاه چپ و راستم را با احتیاط ورانداز کرده ام و از کنار ناگفته های مدفون بی تفاوت گذشته ام. مثل قناری خوش آوازی که از دیدن گربه همسایه زبانش بند آمده و حالا جرأت ندارد قصه هایش را دست کم برای خودش زمزمه کند. etravelog2 [tab] ******* [Enter] و قصه شروع می شود! ادامه دارد...
پی نوشت ها:
به قلم علی بابا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 16:21
دنبالک های این پست:
به قلم علی بابا در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 14:55
اينك منم، دوباره و همواره مسافر... مسافر روزان پرخاطره. مقصدم سعادت شهر است و مسيرم به ناچار از عشق آباد مي گذرد. سفر، گريزي است از احساس غربت در سرزمين مادري! پيشه ام دوستي است، تخصصم سادگي و چمدانم پر از نامه است. نامه هايي كه هرگز نفرستادم. نامه ها، نشاني خانه ي دوست را خوب مي دانند. در ِ كلبه ام به روي همه باز است، در ميهماني خاطره ها، نامه هاي ناخوانده را دگرباره با شما قسمت مي كنم. اين منم، مسافر روزان پرخاطره،
به قلم علی بابا در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 12:34
زمانی می گفتند آدم که عاشق شد پا روی دنیا می گذارد... ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ با پایان یافتن فصل سرد امتحانات دانشجویان خونگرم و خونسرد ایرانی و غیر ایرانی یک یه یک بدرود می گویند و به دیار خاطره هایشان باز می گردند. مسافر هندوستان اما تا اطلاع ثانوی همین خانه ی عاریتی را با پلکان های دیرآشنایش به سلاخ خانه ی پدری ترجیح می دهد!! ای در وطن خویش غریب، در این بن بست کج و پیچ سرما که روزگار غریبی است نازنین! روزگار غریبی است...»
به قلم علی بابا در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 1:5
بر در ورودی سینماهای شهر بنگلور (هندوستان) تابلویی با این مضمون دیده می شد: کلیه مغازه ها، شرکت ها، مدارس و دانشگاه های ایالت کارناتاکا (به مرکزیت بنگلور) به مدت سه روز در تعطیلی رسمی به سر می بردند. دکتر راج کومار هنرپیشه کهنه کار مقیم بنگلور روز پنجشنبه در گذشت. خیل عظیم طرفداران راج کومار که قصد داشتند برای پرتاب گل بر پیکر پدر سینمای کارناتاکا به ورزشگاه کریکت بنگلور بروند ترافیک شهر را مختل کرده بود. حتما شنیده اید هندی ها از نان شب شان می زنند تا به سینما بروند. در این میان ۶ نفر کشته شدند! یکی از دوستان می گفت سال گذشته هم در پی مفقود شدن یکی از هنرپیشه های سینمای هند، کشور هندوستان برای روزها تعطیل شده بود. دوست دیگری می گفت زمانی آمیتا باچان مریض شده بود و مردم با تعطیلی کسب و کار برای یک هفته به دعا کردن برای بهبودی وی پرداختند. لازم به ذکر است بالی وود مرکز سینمای هندوستان با تولید سالانه بیش از ۵۰۰ فیلم در رتبه اول فیلم سازی جهان قرار دارد و مردم و دولت هند ارزش زیادی برای این صنعت پر رونق قائلند. ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ منبع: CNN IBN | تصاویر و اطلاعات بیشتر | دانشنامه ویکی پدیا دیدگاه های دیگر: سروناز
به قلم علی بابا در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 18:0
نمی دانید وقتی مسافر آشنایی قرار است از ایران بیاید چه بلوا و آشوبی در آپارتمان ما -كه حالا ديگر ۷راس ايراني دارد- به پا می شود. همه حول می کنند و هر کس چیزی سفارش می دهد. یکی لِی لِی می دود توی راه پله، ديگري موبايل از دستش مي افتد توي ظرفشويي، از آن ته يكي داد مي زند: "ممد حَســــــــــــــــن؛ سبزيِ خورشت هم بگو!" و از اين چيزها... یادداشت حیاتی و قابل توجه باران زیبا در قسمت سوغاتی های پست قبل بهانه اي شد تا ما دوباره سفره دلتنگي هاي خود را باز كنيم. اول نظر باران زيبا يا همان كاتاليزور قضيه: ...راستی یه دوست هندی پیدا کردم تو شیراز اهل بنگلور اسمش هدی هست. حراست فرودگاه لطف کردند و طی درخواستی، جاروی ایرانی تقاضا کردند كه البته از نيازهاي اوليه بشر است: ...باران جان مرسی و باران مجددا پاسخ داد: والا من تا دسته جاروشو بیشتر نفهمیدم شما چه چیزای عجیبی در خواست می کنید. خواهرم چند مدت پیش از من در خواست حلیم بادمجون۱ با نون بربری داشت. تازه بعد کلی التماس و این در اون در زدنا فهمیدم وقتی به دستش رسیده نون بربری رو برده تو کمد قایم کرده یه لقمه اش رو هم به شوهرش نداده امروزم شما یه دسته جاروی سه کیلویی می خوای به حق چیزای ندیده و نشنیده!!! راستی من علاوه بر جاروی ایرانی چیزهای دیگری هم می خواهم:
(*)~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
به قلم علی بابا در پنجشنبه ششم بهمن 1384 و ساعت 17:19
سنجابی از درخت نارگیل بالا می رود... دختر همسایه گیسوانش را به دست نسیم می سپارد... از دور دست صدای سازهای هندی شنیده می شود... سرویس مدرسه آرام و پرهیاهو شادی را با کوچه قسمت می کند... پایین تر کوخ نشینی که دیشب را گرسنه خوابیده، قدم زنان آواز می خواند و می رقصد... گاو خوشحالی چند کیسه زباله پیدا می کند و دمش را تکان می دهد... آنسوترک مستخدمی بالکن اربابش را آب و جارو می کند... سوت قطار، سکوت کلاغ ها را می شکند... سگ ولگرد خمیازه ای می کشد و روانه محل کارش می شود... خورشید بنگلور از پس پشت مزرعه سرک می کشد... صبج هندی من دگرباره فرا می رسد...: چشم هایم را می شویم، جور دیگر می بینم !
به قلم علی بابا در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 و ساعت 7:30
به نظر شما هموطنانی که در وطن مظلوم و ستمدیده ما زندگی می کنند، نزد خداوند عزیزترند یا هجرت کنندگان غربت نشین؟ حتماً پاسخ می دهید: «البته مظلومان به بهشت می روند و ساحل نشینان خوش نشین به جهنم.» نخیر جانم پاسخ دقیقاً برعکس است. بر اساس کلام الهی فرشتگان پس از مرگ از مظلومان می پرسند: «آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن سفر کنید؟» البته ایزد عادل که به قول مارمولک اِندِ مرام و معرفته برای آنان که توانایی سفر ندارند یک آیه مجزا گذاشته و استثنا قائل شده: ««« آیه ۹۷: آنان که هنگام قبض روح ظالم و ستمگر به نفس خویش بمیرند، فرشتگان از آنها باز پرسند: «که در چه کار بودید؟» پاسخ دهند که «ما در روی زمین مردمی ضعیف و ناتوان بودیم.» فرشتگان گویند: «آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن سفر کنید؟» مأوای ایشان جهنم است. بازگشت آنها به جایگاه بسیار بدی است. آیه ۹۸: مگر آن گروه از مردان و زنان و کودکان که به راستی ناتوان بوده اند که گریز و چاره ای بر ایشان میسر نبود و راهی به نجات خود نمی یافتند. آیه ۹۹: آنها امیدوار به عفو و بخشش خدا باشند که خدا گناهشان را می بخشد که خدا بخشنده و آمرزنده بندگان است. آیه ۱۰۰: و هر کس در راه خدا از وطن خویش هجرت کند، در زمین برای آسایش و گشایش اُمورش جایگاه بسیار خواهد یافت و هر گاه کسی از خانه خویش برای هجرت به سوی خدا و رسول بیرون آید و در سفر، مرگ، وی را فرا رسد، اجر و ثواب چنین کسی بر خدا است و خدا پیوسته بر خلق آمرزنده و مهربان است. »»» نکته دیگر این است که مرام و معرفتی که مارمولک با زبان ساده و عامه پسند خود به آن اشاره می کند در این چند آیه با رنگ متفاوت مشخص شده و غلظت آن نسبت به صفات غضب آلود خداوند که بسیار مورد علاقه ملا جماعت است، مشهود است. آخرین نکته اینکه برای استناد به قرآن من در چند ترجمه تحقیق کردم و متوجه شدم اشتباهات و تناقضات فاحشی در ترجمه های فارسی قرآن وجود دارد که از این بابت بسیار شگفت زده هستم. اما با رجوع به متن اصلی عربی و اندک اطلاعاتی که از عربی داشتم ترجمه درست به راحتی قابل تشخیص بود.
به قلم علی بابا در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384 و ساعت 13:41
|
|


