تبليغاتX
سفرنامه الکترونیک

 

من حرفی واسه گفتن ندارم !!

 

به قلم علی بابا در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 20:31    

حسین: اوووف... پسر اون وَرتو داشته باش!
من: چی؟ کجا؟ کدوم ور؟
حسین: بابا مگه کوری؟ اون ماشینه رو می گم... خداست... آخر بنزه!
من: آها اونو میگی... الان عکسشو واسه تون استاد می کنم.
مزدک (در حالی که حسین را همراهی می کند و مرتب قربون صدقه خودروی مذکور می رود): مواظب باش خرپولا دوس ندارن ازشون عکس بگیری. فکر می کنن قراره ترور بشن.

[ من در حالی که یک چشمم به منوی دوربین است و یک چشمم به پنجره عقب آتو۱، توی دل به خودم می گویم: "چرا من مثل همه پسرها با دیدن ماشین تحریک نمی شوم. نکند سیستم فیزیکی من مشکل دارد." بعد به خودم تلقین می کنم: "تو می تونی... ببین چه برقی می زنه. آینه بقلشو نگا کن، ماهه... چراغ عقبو داری؟ چه خوش فرمه..." ]

این گفتمان زمانی رد و بدل شد که با حسین و مزدک سوار آتو بودیم. من برگشتم و از شیشه عقب، به شکل ماهرانه ای این عکس را گرفتم:

حسین و مزدک هم -مثل حراست و بقیه- عاشق ماشین هستند. عکس جایزه قرعه کشی فرودگاه دبی را قبلا اینجا گذاشته ام. من اما تا امروز موفق نشده ام سیستم ذهنی ام را عیب یابی کنم.

از این جنبه قضیه که بگذریم، قبل از اینکه به هند بیاییم فکر می کردیم تمام هندی ها مردم فقیر و بیچاره ای هستند. البته هند فقیر و بیچاره زیاد دارد اما برخی از ماشین هایی که گهگاه اینجا می بینیم در ایران شب ها به خواب هم نمی دیدیم. ما که بهتر است بیش از این نظر کارشناسی ندهیم ولی گویا آنها که صاحب نظرند هم ندیده اند.

 

به قلم علی بابا در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 1:3 

در ایران برای دور کردن بلا و بدی، کارهای زیادی می کنند. مثلاْ اسفند دود می کنند، خون گوسفندی را می ریزند، بالای سردر خانه ها بسم الله می نویسند یا آیه ای از قرآن و چیزهای دیگر. کاری نداریم... هر کس اعتقادی دارد و آدم ها با اعتقاداتشان زندگی می کنند و هیچ کس هم حق ندارد اعتقاداتش را به دیگری تحمیل کند.

اما از هندوستان ما بشنوید: اینجا برای اینکه بدی بترسد و فرار کند بر سردر خانه ها مترسکی به شکل شیطان نصب می کنند. بر سردر این چادر - که چشمان نکته سنج مزدک آن را شکار کرد - نیز همین مترسک به چشم می خورد :

دیدن مترسکی که من نام آن را  "مترسک بلا به دور" می گذارم بر سردر خانه های اشرافی بنگلور تعجبی ندارد. اما آیا ساکنان احتمالاْ تهی دستِ این چادر هنوز هم چیزی برای از دست دادن دارند؟

...شاید صفای برادر، لبخند مادر، دست نوازش پدر و یا آغوش گرم همسر...

~~~~~~~~~

آمارهایی تکان دهنده از دنیایی که در آن زندگی می کنیم

~~~~~~~~~

به قلم علی بابا در یکشنبه هجدهم دی 1384 و ساعت 13:19 

صفحه اول روزنامه Times of India برای یک هفته به تصاویر بنگلور سیل زده اختصاص داشت:

   

     

پارکینگ آپارتمان ما بیشتر به استخر شبیه بود. صاحب آپارتمان در هفته ای که گذشت با یک مشت کارگر و چند پمپ دیزلی سعی می کرد آب ها را خارج کند. اما زمین اشباع شده بود و از چاه آسانسور آب بلافاصله بالا می آمد. صاحبخانه می گفت: «در ایران شما نفت از زمین می جوشد و اینجا آب.» منطقه ما پایین تر از سطح میانگین قرار دارد. در پارکینگ آپارتمان - که تنها راه ورود و خروج است - چندین حلقه چاه برای چنین روزی تعبیه شده که همه شان پر شده بود و از آنها آب می جوشید. برای یک هفته آب و برق ساختمان قطع بود. چون آب وارد کنتورها شده بود و هنگامی که برق قطع شود تانکرهای پشت بام که با پمپ برقی پر می شوند خیلی زود تخلیه می شوند. وضعیت بهداشت و ریش و ظروف و دیگر مسایل را خودتان تصور کنید. همه اینها نتیجه یک شب از باران های بی رحم بنگلور بود.

   

فهمیدم بیخود نیست که می گن: «هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.»

به قلم علی بابا در شنبه هفتم آبان 1384 و ساعت 20:0