|
این عکس ِ نوجوانی من و دختر خاله ندا در شهر بازی شیراز است. کودکی ِ ما دو تا پر از بازی و کتک کاری و قهر و آشتی است. چه کسی فکر می کرد روزی سرنوشت مکتوب ِ این دو بچه شیطان، یکی را به آن سوی دنیا و دیگری را به سویی خواهد برد. شاهین خوشبختی، چند سال پیش شانه ندا را گرفت و بردش به آمریکا - سرزمین آرزوها - ، من هم با پای پیاده آمدم به سرزمین ملکه مارها: ...او اما هم اکنون در شیراز است و یک پزشک عاشق ایرانی به نام علی قرار است تا چند ساعت دیگر حلقه زرد نیک بختی را به دست او دهد. من در این لحظه بی اندازه شاد و غمگینم. شاد از این پیوند میمون و غمگین از عدم حضور در محفل شادی کبوتران ...و این سیاهه دلایل تلخ مسافر هندوستان برای ماندن ژانویه در هند: ۱- میزان حضور در کلاس ِ من در ترم اول به دلیل تاخیر در رسیدن پذیرش و ورود به هند، پایین تر از حد مجاز بود و من اجازه نداشتم داستان ترم پیش را تکرار کنم. ۲- از ابتدای سفر به خودم قول داده ام هر بار که بر می گردم با دست پر برگردم: سال اول با مدرک زبان، سال دوم با مدرک مایکروسافت، سال سوم با مدرک دانشگاه. ۳- کلاس زبانی ثبت نام کرده ام که هر روز تشکیل می شود و مدتی فاصله گرفتن از محیط مجبورم می کند خیلی چیزها را از اول شروع کنم. و دلایل کوچک و بزرگ دیگر...
اما منتظر تصاویر زیبا و عاشقانه آنها هستم و آرزو دارم ابرهای سپید آسایش و شادی تا همیشه بر بام کلبه شان سایه افکن باشد.
به قلم علی بابا در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 14:0
|
|




