تبليغاتX
سفرنامه الکترونیک

 

سفرچامه (شعر سفر)

شاعران، از خانه نشین و غربت نشین و نیمکت نشین و همه و همه بی­شک حکایت سفر در چامه هاشان یافتنی و هم خواندنی است. ستون "سفر چامه ها" هر هفته نگاهی دارد به نقطه نظر شاعران در باب سفر...

 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سفرچامه این هفته...
تقدیم به علی آقا ناجی
رویاهای گمشده من...

 

مسافر

عاقبت از سرزمین گمشده خویش
آمدی ای کوله­بار شوق تو بر دوش!
شسته ز فیروزه­های چشم تو، خورشید
رنگ هزاران غمی که گشته فراموش

آمدی از ره بدین امید که دستی
باز کند ناگهان به خنده، دری را
گوش تو کز سردی زمانه فسرده­ست
بشنود آوای گرم منتظری را

پای نهادی به روشنایی درگاه
سایه تو همچو قیر گرم به در ریخت
نعره­زنان کوفتی شقیقۀ در را
لیک تو را خاک انتظار به سر ریخت

نوری از آن سوی شیشه­ها نتراوید
پنجره­ها کورتر ز شب­پره­ها بود
باد، دهان از سرود خویش تهی کرد
آنچه در این سرزمین نبود، صدا بود

پیر شدی ناگه از شگفتی این درد
خرد شدی ناگه از گرانی این بار
موی تو در یک نفس چو برف فروریخت
تکیه زدی از هراس خویش به دیوار

آمده بودی بدین امید که بر تو
باز کند هر دری به خنده دهان را
آمده بودی که جام گوش تو نو شد
جرعۀ گرم صدای منتظران را

لیک نیاسوده بازگشتی از این راه
برق امیدی به خاطرات ندرخشید
کام تو را، آسمان تیرۀ این شهر
جرعه­ای از جام آفتاب نبخشید

بینمت ای سالخورده مرد مسافر!
می­روی و کوله­بار درد تو بر دوش
در بن فیروزه­های چشم تو، خورشید
با شفق لعلگون خود شده خاموش!

                              نادر نادرپور
  
                            «مسافر» از دفتر «سرمه خورشید»
                             
تهران – ۸ شهریور ماه ۱۳۳۷

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وب سایت نادر نادر پور  برای فردا: زندگی نامه شاعر  |  آوای آزاد: تمام دفترهای شعر نادرپور

به قلم علی بابا در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 12:37 

من اینجا گریه اگر می کنم به حال زار مام وطن گریه می کنم که صبورانه بار فراغ فرزندانش را به دوش می کشد و دم نمی زند. کرور کرور جوانه های نوخاسته ای که نسیم غربت از ساقۀ مادر چون جدا کردشان ریشۀ کنهسال اگرچه رنجید، رنج زمستان به امید بهار سر کرد و گلایه ای بر نیاورد. من اگر دلنازک شده ام و به تلنگری اشک هایم فرو می غلتد؛ من به حال خود نمی گریم که سهراب می گفت:

 

...زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود.

 

...زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست...

 

...زندگی شستن یک بشقاب است.

 

زندگی یافتن سکۀ دهشاهی در جوی خیابان است.

 

زندگی «مجذور» آینه است.

زندگی گل به «توان» ابدیت،

زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،

زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست.

 

هر کجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

 

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

به قلم علی بابا در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 12:1 

دعای شب آخر

 

خداوندا
كودكان شاد امروز را
مردان آواره ی فردا مگردان

وقتی كه مردان امروز
پای چوبه های زور
با تهمت و دروغ
به زمين مي افتند
تو كودكان امروز را
آوارگان فردا مگردان

خداوندا
كودكان معصوم را
مردان تنها مگردان

شعر از وبلاگ سپنتا

به قلم علی بابا در دوشنبه چهارم مهر 1384 و ساعت 3:3 

مبادا حافظ :

 

گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود                       گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود

گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند                      گفتا همه آن بود بر لوح جبین بود

گفتم که چرا مهر تو ای ماه بگردید                            گفتا که فلک با من بدمهر به کین بود

گفتم که قرین بت افکند بدین روز                             گفتا که مرا بخت بد خویش قرین بود

گفتم که بسی جام طرب خوردی از این پیش             گفتا که شفا در قدح بازپسین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چنین روز                       گفتا که مگر مصلحت وقت در این بود

گفتم که تو ای عمر چرا زود برفتی                            گفتا چه توان کرد مگر عمر همین بود

 

...مبادا حافظ روی تاقچه جا بماند، تنها بماند. مبادا شاملو :

 

...خب، پریایِ قصه!

مرغای پرشیکسّه!

آب­تون نبود، دون­تون نبود، چائی و قلیون­تون نبود،

کی بتِون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما

قلعه­یِ قصه­­تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مثِ ابرایِ باهار گریه می کردن پریا.

 

مبادا شاملو در نقبِ هزار زندانِ قفسه تنها بماند و برای همسایه ها «قصۀ پریا» بگوید. مبادا مشیری:

 

...بازوی لخت گردنه، پیچیده کامجو

بر دور سینه هوس انگیز تپه ها

باد از شکاف دامنه فریاد می زند:

من همچو باد می گذرم روی بال شب.

 

مبادا فریدون مشیری بی همسفر قصۀ «سفر در شب» سر دهد و سهراب:

 

...نگاه مرد مسافر به­روی میز افتاد:

«چه سیب­های قشنگی!

حیات نشئه تنهایی است.»

و میزبان پرسید:

قشنگ یعنی چه؟

- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق، تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب می­کند مأنوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

- و نوشداروی اندوه ؟

- صدای خالص اکسیر می دهد این نوش.

 

و حال شب شده بود.

چراغ روشن بود.

و چای می خوردند.

 

- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی...

 

...و سهراب سپهری مبادا حکایت مبهم «مسافر» را با حضور خسته اشیاء قسمت کند. و مبادا فروغ فرخزاد و مبادا پروین اعتصامی و مبادا شهیار قنبری و اردلان سرفراز و ایرج جنتی عطایی و نادر نادرپور و بیژن سمندر و دیگران جا بمانند، بیرون از چمدان بمانند.

و شما عرب ها که نام خلیج همیشگی فارس را برداشته­اید تا بر روی شرکت هواپیمایی­تان بگذارید، پس چرا فارسش وسط راه افتاده و شده  Gulf Air، طیران الخلیج. حالا طلبکار هم شده­اید که بیست کیلو بار بیشتر با خودمان نبریم. اگر فکر کرده اید که من یکی کوتاه می­آیم و دیوان همه شاعرانم را با خود نمی برم، زهی خیال باطل. اگر شده در کوله پشتی یا جیب بغلی یا هر جای دیگر، همه را خواهم برد! همه را خواهم برد!

به قلم علی بابا در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت 18:36