[تمام سیستم ها اشغال است. شاگرد دکان: «از سرور استفاده کن اما مراقب فایل ها باش.» من:«حتما» صاحب دکان: «کمی صندلی ات را جابجا کن.» و فرشی پهن می کند. من: «می خواهی نماز بخوانی؟» صاحب دکان با خنده: «می خواهم بخوابم.» .....و بعد از چند دقیقه خر و پفش شروع می شود که تمامی ندارد.
... فروغ اما مرا با خود برده است. دورتر از صدای خنده و هیاهوی عرب هایی که مشغول تماشای فوتبال هستند. ساعت: ۲:۲۴ پس از نیمه شب.
شاگرد دکان: «به پلیس ها هر شب سیستم رایگان می دهیم تا راپورت فعالیت شبانه ما را رد نکنند.» من: «می ارزد، تا صبح مشتری دارید.» شاگرد دکان: «از دست مشتری های عرب خسته ام.» یکی از مشتری های عرب: «چیزی گفتی؟» پلیس: «سر و صدا موقوف!» و تفنگ سرپرش را به دیوار تکیه می دهد. من پایه صندلی ام را به صورت غیر عمدی می زنم به صاحب دکان
. نیم غلتی می زند، به پهلو می شود و خر و پفش بند می آید
. سعی می کنم مطلب امشب را شروع کنم: «هنری فورد مي گويد.....»]
به قلم علی بابا در یکشنبه دوم بهمن 1384 و ساعت 2:47