|
حسین: اوووف... پسر اون وَرتو داشته باش! [ من در حالی که یک چشمم به منوی دوربین است و یک چشمم به پنجره عقب آتو۱، توی دل به خودم می گویم: "چرا من مثل همه پسرها با دیدن ماشین تحریک نمی شوم. نکند سیستم فیزیکی من مشکل دارد." بعد به خودم تلقین می کنم: "تو می تونی... ببین چه برقی می زنه. آینه بقلشو نگا کن، ماهه... چراغ عقبو داری؟ چه خوش فرمه..." ] این گفتمان زمانی رد و بدل شد که با حسین و مزدک سوار آتو بودیم. من برگشتم و از شیشه عقب، به شکل ماهرانه ای این عکس را گرفتم: حسین و مزدک هم -مثل حراست و بقیه- عاشق ماشین هستند. عکس جایزه قرعه کشی فرودگاه دبی را قبلا اینجا گذاشته ام. من اما تا امروز موفق نشده ام سیستم ذهنی ام را عیب یابی کنم. از این جنبه قضیه که بگذریم، قبل از اینکه به هند بیاییم فکر می کردیم تمام هندی ها مردم فقیر و بیچاره ای هستند. البته هند فقیر و بیچاره زیاد دارد اما برخی از ماشین هایی که گهگاه اینجا می بینیم در ایران شب ها به خواب هم نمی دیدیم. ما که بهتر است بیش از این نظر کارشناسی ندهیم ولی گویا آنها که صاحب نظرند هم ندیده اند.
به قلم علی بابا در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 1:3
|
|




