گاه گاه میل عجیبی به نوشتن پیدا می کنم. بیشتر روزها و شب ها اما میلی به نوشتن ندارم یا شاید چیزی برای نوشتن. اما نه... خوب که فکر می کنم انگار حرف های ناگفته زیادی را پنهانی در دلم دفن کرده ام، آنگاه چپ و راستم را با احتیاط ورانداز کرده ام و از کنار ناگفته های مدفون بی تفاوت گذشته ام. مثل قناری خوش آوازی که از دیدن گربه همسایه زبانش بند آمده و حالا جرأت ندارد قصه هایش را دست کم برای خودش زمزمه کند.
گاهی در دور باطل و تکراری زندگی یا به قولی روزمرگی، اصلاً یادم می رود چند خط یادداشت بی شیله پیله از همین روزمرگی ها،چه اندازه احساس مفید بودن را به آدم برمی گرداند. چه فریبنده و توجیه کننده! انگار تمام وبلاگستان انگشت به... [استغفرالله] نشسته اند آقا اِفاضات شان را ابراز بفرمایند تا همه مستفیض شوند.
ترانه ای آفتابی، تکه ای دست نوشته ی شیطنت آمیز یک گوشه ی وب ، یک بازی خوب یا دیدار دوستی با یک بغل خاطره پس از مدت ها ... اینها شاید از زمره اتفاقاتی است که مرا وسوسه می کند به صفحه نخست بلاگفا بروم و این کلید ها را بفشارم:
etravelog2 [tab] ******* [Enter]
و قصه شروع می شود!
ادامه دارد...
پی نوشت ها:
-
از سری تراولوگ های مدفون در یادداشت بعدی "قصه ی ناندی هیلز" (NandiHills) را بازگو می کنم.
-
ظاهراً بازی تازه ای در وبلاگستان راه افتاده که ری رای عزیز هم دعوت کرده. در اولین فرصت دلخواسته هایم را با شما قسمت می کنم. هرچند آدم گاهی خودش هم نمی داند چه چیزهایی را دوست دارد و این بازی خودش تمرین خوبی است برای خودشناسی.
-
... و تصاویر گویای حال ما است!
به قلم علی بابا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 16:21