تبليغاتX
سفرنامه الکترونیک

مبادا حافظ :

 

گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود                       گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود

گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند                      گفتا همه آن بود بر لوح جبین بود

گفتم که چرا مهر تو ای ماه بگردید                            گفتا که فلک با من بدمهر به کین بود

گفتم که قرین بت افکند بدین روز                             گفتا که مرا بخت بد خویش قرین بود

گفتم که بسی جام طرب خوردی از این پیش             گفتا که شفا در قدح بازپسین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چنین روز                       گفتا که مگر مصلحت وقت در این بود

گفتم که تو ای عمر چرا زود برفتی                            گفتا چه توان کرد مگر عمر همین بود

 

...مبادا حافظ روی تاقچه جا بماند، تنها بماند. مبادا شاملو :

 

...خب، پریایِ قصه!

مرغای پرشیکسّه!

آب­تون نبود، دون­تون نبود، چائی و قلیون­تون نبود،

کی بتِون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما

قلعه­یِ قصه­­تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مثِ ابرایِ باهار گریه می کردن پریا.

 

مبادا شاملو در نقبِ هزار زندانِ قفسه تنها بماند و برای همسایه ها «قصۀ پریا» بگوید. مبادا مشیری:

 

...بازوی لخت گردنه، پیچیده کامجو

بر دور سینه هوس انگیز تپه ها

باد از شکاف دامنه فریاد می زند:

من همچو باد می گذرم روی بال شب.

 

مبادا فریدون مشیری بی همسفر قصۀ «سفر در شب» سر دهد و سهراب:

 

...نگاه مرد مسافر به­روی میز افتاد:

«چه سیب­های قشنگی!

حیات نشئه تنهایی است.»

و میزبان پرسید:

قشنگ یعنی چه؟

- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق، تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب می­کند مأنوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

- و نوشداروی اندوه ؟

- صدای خالص اکسیر می دهد این نوش.

 

و حال شب شده بود.

چراغ روشن بود.

و چای می خوردند.

 

- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی...

 

...و سهراب سپهری مبادا حکایت مبهم «مسافر» را با حضور خسته اشیاء قسمت کند. و مبادا فروغ فرخزاد و مبادا پروین اعتصامی و مبادا شهیار قنبری و اردلان سرفراز و ایرج جنتی عطایی و نادر نادرپور و بیژن سمندر و دیگران جا بمانند، بیرون از چمدان بمانند.

و شما عرب ها که نام خلیج همیشگی فارس را برداشته­اید تا بر روی شرکت هواپیمایی­تان بگذارید، پس چرا فارسش وسط راه افتاده و شده  Gulf Air، طیران الخلیج. حالا طلبکار هم شده­اید که بیست کیلو بار بیشتر با خودمان نبریم. اگر فکر کرده اید که من یکی کوتاه می­آیم و دیوان همه شاعرانم را با خود نمی برم، زهی خیال باطل. اگر شده در کوله پشتی یا جیب بغلی یا هر جای دیگر، همه را خواهم برد! همه را خواهم برد!

به قلم علی بابا در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت 18:36