تبليغاتX
سفرنامه الکترونیک

برای من نوروز یک دلهره خوبی دارد. یک تپش قلب آشنا... هر جای دنیا که باشم دمدم های عید دلم شور ور می دارد. این حس را دوست دارم. مثل وقتی است که خرید عید عقب افتاده یا خانه تکانی عید مانده برای روزهای آخر... نمی دانم ریشه در چه دارد، هرچه هست دوستش دارم.

به مناسبت های ایرانی که نزدیک می شویم، خبر برگزاری گردهمایی ایرانیان مقیم بنگلور میان دانشجویان خوش نشین زیاد رد و بدل می شود. سال گذشته به این جشن که به Persian Night معروف است رفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت. آخه فریدون مشیری میگه:

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار...  
(از اینجا به بعد آهنگ پس زمینه داریم...)

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
نرم نرمک می رسد اینک بهار... خوش به حال روزگار...

 
...لباس هامو رو سریع اتو زدم، سر و کله رو صفا دادم و پریدم پشت موتور تا برم دنبال آریا و سر راه لبی تر کنیم و شیشه غم را به سنگ بکوبیم، مبادا هفت رنگش هفتاد رنگ شود.
[آرش از اینجا رو واسه مامان اینا نخون] ...تو این Boopsandra Main Road که به همه چیز میبره الّا MainRoadداشتم خوشحالخوشحال به سمت خونه ی آریا اینا می رفتم که ییهو یک فروند هندی گاگول به رنگ ته دیگ سوخته - که من در مورد فلسفه خلقتشون زیاد اطلاعات ندارم - درحالی که یه گونی از خودش گنده تر احتمالاٌ حاوی فلفل قرمز - رو حمل می کرد، بدون توجه به عبور ذات همایونی و نژادپرست ما - بلا نسبتِ گاو، هرّی وسط راه سبز شد. ما نمی دانیم در کسری از ثانیه چه واکنش های شیمیایی ناهنجاری در مخچه ی ما رخ داد که فرمان ترمز گرفتن صادر شد! (حیف لنت ترمز واقعاْ) راه ها در بنگلور همیشه شنی است و آدم سر می خورد! (در این لحظه پرده سینما به مدت دو ثانیه سیاه میشه و دوباره Fade in میشه) ...
پس از چند مورد کله معلق جانانه بلند شدم و دیدم آن گاو انسان نما همون جا خشکش زده. نگاه کردم دیدم کف دستم پر خونه. رفتم یک لگد نثار ماتحت نجسش کردم، همچین که یک متری از زمین کنده شود، بلکه از خواب غفلت برخیزد و یادش بیاید ما در قرن ۲۱ میلادی بسر می بریم و سال ها پیش یک چیزهایی کشف شده به نام وسیله نقلیه و این چیزها گاهی از خیابان عبور می کنند! دیگه شاهدان عینی اجازه ندادن بیشتر از خواب بیدارش کنم چون می دونستن این قوم اگر می خواست برخیزد تاکنون برخاسته بود و مسواکش را هم زده بود! ...خلاصه پس از چند فحش فارسی خواب آور (یعنی خوار و مادر) جگرمان کمی خنک شد و شب عیدی دلمان از کینه ها تهی گشت!

ما عزم رفتن داشتیم که در یک چشم به هم زدن یه عده راننده آتوی بیکار جمع شدن و شروع کردن به زبون محلی داد و بیداد کردن. همون موقع چند تا دانشجوی بامعرفت و غالباً سفید پوست! موتور و کلاه کاسکت من رو آوردن و گفتن سریع برو که هوا پسه. (اشتباه نکنید کلاه از سرم در نیومد، کلاه رو انداخته بودم سر دستم تا تو شهر سرم بذارم!!) ...خلاصه از میان جمعیت به هر جان کندنی بود گریختم و در آن میان چند تا پس گردنی و سیلی هم عیدی گرفتم تا یادم نرود هندی ها چه مردمان باصفا و با انصافی هستند!!

در خانه ی آریا زخم دستم را مرهم گذاشتم و لباس هایم را تکاندم. آنگاه راهی رستوران و کلاب ایرانی صوفی (محل برگزاری جشن سال نو) شدیم تا زخم های دلمان را مرهم بگذاریم... ( پایان محدوده ی "آرش واسه مامان اینا نخون" ...از اینجا رو بخون )

هرچه از ساعت ۱۰ می گذشت جمعیت بیشتر می شد. تمام دوستان را آنجا دیدیم و گفتیم و خندیدیم و جای شما را خالی کردیم... Dj Navid مجری بزم سال نو، خیلی کارش تمیز بود ...رفتیم روی Dance Floor وسط دود و لیزر و برهنگی، یکی دو ساعت قر دادیم. آخه همون شاعر مرتدِ کمونیستِ ضد انقلابِ بی تربیتِ مذکور! - که جامش لبریز از می بهشتی باد - میگه:

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار...


فکر کردید قصه همینجا تموم میشه؟ نه جانم تازه قسمت خوبش داره شروع میشه... تا ساعت ۱۲ تمام مکان های عمومی بنگلور باید تعطیل شود. (Such a fcuking rule... No night life)
...تصمیم گرفتیم به اتفاق مهرداد، محمد و امیر به آپارتمان محمدحسن (خبرنگار ایراندوست از فراسوی مرزها) برویم و سال را آنجا نو کنیم. آنجا دیدم او نیز عیدی اش را از هندی ها گرفته و خوش بحالش شده. چون کلاه کاسکتی را که پشت موتورش بسته بود، جر داده بودند و فقط پوسته بیرونی اش مانده بود... بیچاره انگلیس ها! بعضی وقت ها دلم برایشان می سوزد...

محمد حسن هر سال سفره ی هفت سین پهن می کند. به طوریکه اگر هفت دختر هنرهایشان روی هم بریزند نمی توانند چنین سفره ای پهن کنند. (نه از بی سلیقگی که یک مثل چینی میگه: هیچ دو دختری با هم سازش نمی کنند مگر در جهت کوبیدن سومی! خاصه که ایرانی باشند.)
سرتان را درد نیاورم ما پنج مرد مسلح در آن شب بیاد ماندنی آنقدر خندیدیم و خوش گذراندیم و عکس های بامزه و تریپ BackStreet Boys گرفتیم که رادیو فردا ناگهان اعلام کرد: «آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی...» ما به روش خودمان از محمد حسن به خاطر این نوروز به یاد ماندنی شدیداْ تشکر کردیم. ساعت، دیگر حوالی پنج و نیم بامداد را نشان می داد. صبح شده بود و سپیده نوروز دمیده بود... با شادی و اندکی درد! [عکس های دیگر]


شاگرد :- این بود انشای من با موضوع بهار...
آموزگار :- برو بتمرگ سر جات... دفعه ی بعد هم جوگیر نشو، تو بوپساندرا یواش برو! شونزده و نیم... نفر بعد.

لینک همین یادداشت در وبلاگ قدیم به همراه کامنت ها

به قلم علی بابا در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 0:53