|
از پنجره روبرو صدای آهنگ هندی می آید، آنسو تر بر سردر خانه ای به انگلیسی نوشته: "جهت کلاس رقص هنرجو می پذیریم." باران هر روز می بارد. سگ های ولگرد از گربه های ما بی خاصیت تر. گاوها شاخ بلندی دارند. رییس کالج پوستش سفید است و از هندی ها هم مهربان تر. مک دونالد شلوغ است و زمین گلف زیر باران های سیل آسا به دریاچه ای می ماند. ما در تاکسی های سه چرخه ای هستیم که به "اوتو ریکشا" معروف است. در بعضی خیابان ها نیم ساعته نیم متر آب می گیرد و خاک، اینجا به گونه ای است که نیم ساعت پس از باران اثری از آب نیست. گدای برهنه پا، خود را روی زمین می کشد. آنسوترک مردی GPRS مبایلش را فعال می کند. رانندگان صد هزار اوتو در بنگلور دیروز در اعتراض به ساخت مترو و بیکار شدن اعتصاب می کنند. پسر جوان و مهربانی مسئول فروش سیم کارت است. از پاسپورتمان کپی می گیرد و ما عکس ۳در ۴ همراهمان نیست: مبایلش را در می آورد از ما عکس می گیرد آن را به پرینتر وصل می کند و عکس فوری ما را روی فرم می چسباند، با لبخند و احترام. وارد هر محله که می شویم نام منطقه روی صفحه موبایل نقش می بندد. در هر خیابان یک کالج به چشم می خورد. پشت تاکسی ها نوشته: "بوق زدن و سر و صدا ok هست". راننده ها هر چیز ثابتی را که می بینند بوق می زنند. سرسام آور است. سرزمین عجیبی است، شاید خنده دار، یا تفکر برانگیز، نمی دانم. زنان، پشت پنجره بنایی می کنند و من رویای اینترنت پرسرعت و بدون فیلتر را تجربه می کنم. نمی دانم سفرنامه را از کجا شروع کنم...
به قلم علی بابا در شنبه نهم مهر 1384 و ساعت 11:32
|
|
